مقدمه
شاید بسیاری از پدیدههای فرهنگی، یا به دیگر سخن، بسیاری از ساختهای انسانی را بهتر باشد نه بهعنوان رخدادهایی منفرد، بلکه بهعنوان فرایندهایی در حال شکلگیری در نظر گرفت. از اهلیسازی حیوانات و گیاهان تا تنوع و دگرگونی در ساخت ابزارهای سنگی، تغییرات فرهنگی در مقیاس چند ده یا چند صد سال رخ ندادهاند، بلکه در طی فرایندهایی طولانی و انباشتی شکل گرفتهاند. اگر چنین نگاهی را دربارهی رفتارهای فرهنگی بپذیریم، بداهه نیز نمیتواند صرفاً به وقوعی ناگهانی و بیمقدمه در یک لحظه فروکاسته شود.
در کاربرد عمومی، «بداهه» معمولاً به کنشی اشاره دارد که بدون طرحی از پیش تعیینشده و متناسب با وضعیت موجود شکل میگیرد؛ چیزی که فرد در جریان عمل و در پاسخ به شرایط همان لحظه انجام میدهد. از این رو، بداهه اغلب با «اکنون» و با نبود برنامهریزی قبلی پیوند میخورد. اما اگر ساختن و کنش خلاقانه را فرایندی پیوسته در زمان و مکان در نظر بگیریم، میتوان پرسید آیا بداهه نیز باید صرفاً به لحظهی وقوع خود محدود شود؟
در این جستار، پیشنهاد میشود بداهه را نه فقط بهعنوان رخداد، بلکه بهعنوان فرایند در نظر بگیریم. در این تبیین، بداهه به معنای خلق چیزی از هیچ نیست. آنچه در یک لحظه بهصورت بداهه ظاهر میشود، بر بستری از تجربه، حافظه، مهارت و دانش انباشته شکل گرفته است؛ اما این پیشینه، نتیجهی کنش را بهطور کامل تعیین نمیکند. فرد با مجموعهای از امکانات و محدودیتهای آموختهشده وارد موقعیت میشود، اما در مواجه با وضعیت مادی و محیطیِ موجود، این دانش و تجربه میتوانند بازترکیب، تغییر یا بازآرایی شوند.
این برداشت با تغییرات گستردهتر در مطالعهی شناخت انسان نیز همراستاست. در پدیدارشناسی مرلوپونتی، بدن صرفاً ابزاری برای اجرای فرمان ذهن نیست، بلکه شیوهی بنیادین حضور و درگیری انسان با جهان است. در رویکردهای شناخت بدنمند و گسترده، از جمله در آثار اندی کلارک، شناخت نیز نمیتواند صرفاً به فعالیت مغز درون جمجمه فروکاسته شود؛ بدن، محیط و در شرایطی ابزارها و اشیای پیرامون در شکلگیری و هدایت فرایندهای شناختی مشارکت دارند. در رویکردهای شناختی-تکاملی نیز فرهنگ مادی صرفاً بازتاب شناختی نیست که پیشتر و در جایی دیگر شکل گرفته باشد، بلکه میتواند نه تنها در شکلگیری حافظه و دانش، بلکه توسعه و بسط یافتن ذهن به ببروت از بدن فیزیکی انسان و شیوههای کنش انسان نقش داشته باشد.
از این منظر، آنچه در یک لحظه بهعنوان «بداهه» ظاهر میشود، بخشی از تاریخچهای گستردهتر از تعامل میان انسان، بدن، ماده، محیط و فرهنگ انباشتی است. هر کنش وضعیت مادی جدیدی ایجاد میکند و همین وضعیت، امکانهای کنش بعدی را تغییر میدهد. بنابراین، نتیجهی ساختن الزاماً اجرای طرحی نیست که از ابتدا بهطور کامل در ذهن وجود داشته است؛ فرم میتواند در جریان تعامل مستمر میان سازنده، ماده، تجربه و محیط شکل بگیرد.
در بافتن، هر آنچه پیشتر بافته شده، وضعیت جدیدی برای ادامهی کار ایجاد میکند و هر انتخاب، مسیر ادامهی ساختن را تغییر میدهد، چونان تاچها یا ضربات قلمموی یک نقاش یا اولین نت یک نوازنده که مقدمه و پایهایی برای کیفیاتِ حرکات بعدی قلممو یا نواختن باشد. از این رو، آنچه در پایان بهعنوان یک محصول نهایی دیده میشود، میتواند نقطهی پایانیِ قراردادی برای فرایندی باشد که در طول زمان شکل گرفته است. به بیان روشنتر، مقعطی که یک اثر یا محصول تمام میشود و شکل تهایی آن به مخاطب عرضه میشود- در اغلب مواقع و از دیدگاه تکاملی- تنها برشی از یک فرآیند ارائه شده و چه بسا مرحلهی بعدی در طی فرآیند ساختِ اثر، کیفیاتی متفاوت از یک اثر را رقم میزند.
این نگاه، نقطهی آغاز مفهوم بداههبافی در این مقاله است. مفهوم بداههپردازی را نخستین بار زندهیاد سیروس پرهام در نوشتههای خود دربارهی گروهی از فرشهای بافته شده توسط عشایر قشقایی عنوان کرد. پس از آن، علیرغم مطالعات بسیاری در حوزه فرش، تنها به توضیحی چند خطی از این ویژگی قگاعت میشد که همگی تکراری بر توضیحاتی که پرهام نخستبار بدان آشاره کرده، بود. واکاوی اصطلاح «بداههبافی» در سال ۱۳۹۶ در پایاننامهی کارشناسی ارشد نویسندهی این مقاله در دانشگاه هنر ایران مطرح شد و آن را میتوان بهنوعی اولین تلاش جدی در مطالعهی این مفهوم قلمداد کرد. پس از آن تلاش برای بازبینی و بازتعریف این اصلاح ادامه یافت و این یادداشت، حاصل جدیدترین نتایج مطالعات بر این موضوع میباشد.
مقالهی حاضر با تکیه بر دیدگاههای مطرح شده در سطور پیشین، سه گام را دنبال میکند: نخست، با بهکار بستن امر ساختن را بهعنوان فرایندی شناختی-مادی بررسی میکند؛ سپس با انتقال این بحث به کنش بافتن، مفهوم Textiling را بهعنوان تأکیدی بر «بافتن در حال وقوع» پیشنهاد میکند؛ و در نهایت، با پیوند دادن آن به مفهوم بداهه، Improvised-Textiling یا «بداههبافی» را بهعنوان یک مفهوم فرایندمحور در طراحی صورتبندی میکند.
۱. ساختن به مثابه فرایند
Thinging as Thinking
اگر شناخت انسان در جدایی از بدن و جهان مادی شکل نمیگیرد، خودِ «ساختن» نیز نمیتواند صرفاً مرحلهای باشد که پس از شکلگیری یک ایده در ذهن اتفاق میافتد. در تصور کلاسیک، میتوان فرایند ساختن را بهصورت زنجیرهای خطی تصور کرد: ابتدا ایده یا طرحی در ذهن شکل میگیرد، سپس بدن و ابزار آن را بر ماده اجرا میکنند و در نهایت محصولی به وجود میآید. در این مدل، ماده عمدتاً محل اجرای تصمیمی است که پیشتر در ذهن گرفته شده است.
رویکردهای شناخت بدنمند، گسترده و موقعیتمند، و بهویژه نظریهی درهمتنیدگی مادی (Material Engagement Theory) مالافوریس، امکان نگاه متفاوتی به این رابطه فراهم میکنند. در این دیدگاه، شناخت را نمیتوان به فعالیتی محدود به مغز یا ذهن درون جمجمه فروکاست. شناخت در درهمتنیدگی مستمر میان مغز/ذهن، بدن و جهان مادی شکل میگیرد؛ جهانی که فرهنگ مادی نیز بخشی از آن است. در نتیجه، مواد فرهنگی صرفاً محصول نهایی فرایندهای شناختی پیشین نیستند. خودِ درگیری با ماده میتواند در شکلگیری و سازماندهی شناخت، حافظه و رفتار نقش داشته باشد. تکرار درگیری انسان با اشیا، مواد و مصنوعات نیز میتواند دانش را در میان بدن، محیط و مصنوعات توزیع و تثبیت کند و در مقیاسهای زمانی طولانیتر به شکلگیری و انتقال رویههای فرهنگی کمک کند.
در اینجا مفهوم Thinging as Thinking از مالافوریس اهمیت پیدا میکند. این مفهوم بر این نکته تأکید دارد که ساختن و اندیشیدن دو مرحلهی جدا از یکدیگر نیستند. ساختن در همان حال که بدن حرکت میکند، ادراک جریان دارد و فرد با ماده درگیر است، رخ میدهد. به بیان دیگر، ساختن صرفاً اجرای اندیشه نیست؛ خودِ فرایند ساختن میتواند بخشی از فرایند اندیشیدن باشد. این درگیری در دو بعد زمان و مکان واقعی رخ میدهد. ماده صرفاً چیزی نیست که باید مطابق یک طرح ازپیشتعیینشده تغییر کند؛ وضعیت مادیِ موجود میتواند بر ادراک، حرکت و کنش بعدی اثر بگذارد. هر تغییر در ماده، وضعیت جدیدی ایجاد میکند و این وضعیت جدید، امکانهای کنش بعدی را تغییر میدهد. از این منظر، ساختن فرایندی رفتوبرگشتی میان ادراک، کنش و ماده است. سازنده با دانش، تجربه و حافظهی پیشین وارد عمل میشود، اما در مواجه با وضعیت مادیِ موجود، مسیر کنش میتواند تغییر کند. آنچه ساخته شده است بر کنش بعدی اثر میگذارد و کنش بعدی نیز وضعیت ماده را دوباره تغییر میدهد. بنابراین، قصد، دانش و برنامه در ساختن اهمیت دارند، اما لزوماً ثابت و تغییرناپذیر باقی نمیمانند.
این دیدگاه به معنای ساختن بدون قصد یا بدون دانش نیست؛ بلکه به معنای کنار گذاشتن مدل سادهی « ایدهی کامل در ذهن ← اجرای ایده بر ماده« است. فرم میتواند در جریان ساختن شکل بگیرد، اصلاح شود و حتی مسیر آن تغییر کند. در این معنا، آنچه در محصول نهایی دیده میشود میتواند برآیند تاریخچهای از تعاملات مادی، مهارتها، تجربهها و کنشهای تکرارشونده باشد. از همینجا میتوان این منطق را از «چیز ساختن» به «بافتن» منتقل کرد. بافنده نیز در جریان حرکت بدن و دست، با مادهای که پیشتر شکل گرفته، نقشهایی که تا آن لحظه ایجاد شدهاند و امکانهای پیش روی کار مواجه است. آنچه پیشتر ساخته شده، وضعیت جدیدی برای ادامهی کار ایجاد میکند. بنابراین، اگر Thinging as Thinking بر «چیز ساختن» بهعنوان بخشی از فرایند اندیشیدن تأکید میکند، در مورد بافتن نیز میتوان توجه را از منسوج به خودِ بافتن منتقل کرد. این انتقال، زمینهی ورود به مفهوم Textiling را فراهم میکند.
۲. کُنش «بافتن» در بستر زمان و مکان
Textiling: Weaving as Process
اگر در بخش پیشین ساختن را بهعنوان فرایندی درهمتنیده با اندیشیدن، بدن و ماده در نظر گرفتیم، در مورد بافتن نیز میتوان توجه را از محصول نهایی به فرایند بافتن معطوف کرد. آنچه در پایان یک بافته دیده میشود، حاصل مجموعهای از کنشهایی است که در طول زمان و در موقعیتی مادی مشخص رخ دادهاند. هر نقش، هر ردیف و هر انتخاب مادی، نتیجهی وضعیت پیشین است و همزمان وضعیت تازهای برای ادامهی کار ایجاد میکند. از این منظر، بافتن صرفاً راهی برای تولید یک شیء نیست؛ فرایندی است که در آن فرم بهتدریج و در جریان عمل شکل میگیرد. این مسئله بهویژه در بافتهایی اهمیت دارد که از یک طرح کاملاً ازپیشتعیینشده پیروی نمیکنند. نقشها و الگوها میتوانند بر تجربهی بصری انباشتهی بافنده و میراث فرهنگی تکیه داشته باشند، اما نحوهی قرارگیری، ترکیب و تغییر آنها الزاماً از ابتدا مشخص نیست. بنابراین، بافتن را نمیتوان صرفاً اجرای یک طرح ثابت دانست؛ بلکه میتوان آن را فرایندی از پاسخدادن و ادامهدادن در نظر گرفت.
در مقالهی پیشین دربارهی بافتهای قشقایی و رابطه میان نقشهای متوالی، حافظهی بصری، تجربهی انباشته و شرایط محیطی بررسی شده است (Farsi 2026). در چنین بافتهایی، موتیفها میتوانند از الگوهای نسبتاً تثبیتشدهی فرهنگی بیایند، اما نحوهی ترکیب و جایگذاری آنها در جریان بافت تغییر کند. از این منظر، توالی نقشها را میتوان نه مجموعهای از انتخابهای کاملاً مستقل، بلکه زنجیرهای از کنشها و پاسخهای پیوسته در طول فرایند بافتن در نظر گرفت. این تغییر واحد توجه، دلیل پیشنهاد واژهیTextiling است. واژهی textile در کاربرد معمول، بیش از هر چیز ما را به یک منسوج یا محصول ساختهشده ارجاع میدهد. اما آنچه در اینجا اهمیت دارد، فعالیتی است که این محصول را به وجود میآورد: بافتن در حال وقوع. افزودن -ing صرفاً یک تغییر زبانی نیست؛ تغییری در واحد تحلیل است: از «آنچه بافته شده» به «امر بافتن»، از محصول به فرایند، و از شیء به کنشِ در حال وقوع. در این معنا، Textiling بر بافتن بهعنوان کنشی امتدادی، موقعیتمند و مادی تأکید میکند؛ کنشی که در آن فرم نه یکباره، بلکه در جریان تعاملات پیوسته شکل میگیرد و میتواند تغییر کند. اما اگر بافتن را چنین فرایندی بدانیم، پرسش بعدی این است: وقتی این فرایند بدون تعیین کامل نتیجه از پیش و در واکنش مداوم به وضعیت در حال شکلگیری پیش میرود، بداهه چه نسبتی با آن پیدا میکند؟
۳. بداههبافی بهعنوان فرایند
Improvised-Textiling: Improvisation as Process
بداهه نه فقدان ساختار است و نه فقدان دانش؛ بلکه امکان بازترکیب و تغییر دانش و تجربهی انباشته در مواجهه با وضعیت موجود است. این مسئله را میتوان از منظر فرهنگ انباشتی نیز توضیح داد. هنریچ (2016) بر رابطهی متقابل میان فرهنگ انباشتی و تواناییهای شناختی انسان تأکید میکند: دانش و فنون در طول نسلها انباشته میشوند و انسانها از این میراث برای حل مسائل و ایجاد رفتارهای جدید استفاده میکنند. در مورد بافت نیز، نقشها و الگوها میتوانند از تجربههای بصری و فرهنگی انباشته سرچشمه بگیرند، اما در جریان بافت تغییر کرده و صورتهای جدیدی پیدا کنند. از این منظر، دانش انباشته شرط امکان بداهه است، نه مانع آن. بافنده بدون دانش و تجربه وارد فرایند بافتن نمیشود؛ آنچه در یک موقعیت میتواند بهصورت بداهه شکل دهد، بر مجموعهای از مهارتها، الگوهای بصری، تجربههای گذشته و میراث فرهنگی استوار است. اما این دانش، دستورالعملی کاملاً بسته برای تولید فرم نیست. نتیجهی کنش از ابتدا بهطور کامل مشخص نیست و در مواجه با وضعیت موجود امکان تغییر دارد.
این ویژگی با تحلیل تکاملی فرایند خلاقیت در آثار سیمنتون نیز همخوان است. او در مطالعۀ واژهی خلاقیت، از دیدگاهی تکاملی و با تکیه بر مفهوم blind variation and selective retention، خلاقیت را الزاماً حرکتی مستقیم از یک طرح اولیه به سوی محصول نهایی نمیداند، بلکه بر فرایندهای غیرخطی، آزمایش، تغییر مسیر، بازگشت و حتی شکست تأکید میکند. در این برداشت، پیچیدگی اثر میتواند از خلال فرایندی تکرارشونده و غیر یکنواخت پدیدار شود، نه صرفاً از اجرای یک طرح کامل از پیش موجود. اهمیت این دیدگاه برای بداهه در آن است که فرایند غیرخطی لزوماً فرایندی بدون دانش یا ساختار نیست. دانش و تجربه در تمام مراحل حضور دارند، اما نحوهی استفاده از آنها در جریان کنش میتواند تغییر کند. آنچه از گذشته با خود آوردهایم، در مواجهه با آنچه اکنون در برابر ما قرار گرفته است، وارد رابطهای پویا میشود.
ضرورت اضافه شدن مفهوم بداههبافی به دیکشنری دیزاین
Improvised-Textiling as a Design Concept
در امر بافتن، این رابطه میتواند در نحوهی ترکیب، تغییر و جایگذاری موتیفها آشکار شود. نقشهای آشنا میتوانند از حافظۀ بصری و میراث فرهنگی بیایند، اما در جریان بافت، وضعیت مادیِ موجود و تصمیمهای پیشین میتوانند مسیر ترکیب آنها را تغییر دهند. بنابراین، آنچه در نگاه نخست یک «تصمیم بداهه» به نظر میرسد، میتواند بخشی از فرایندی گستردهتر باشد که در آن فرم بهتدریج شکل میگیرد. از این منظر، Improvised-Textiling یا بداههبافی صرفاً ترکیب دو واژهی «بداهه» و «بافتن» یا نام نوعی خاص از منسوج نیست. این اصطلاح برای نامگذاری فرایندی از ساختن پیشنهاد میشود که در آن فرم در جریان عمل و در تعامل پویا میان سازنده، ماده، دانش انباشته، تجربه و موقعیت شکل میگیرد. اهمیت آن برای نظریهی طراحی در این است که توجه را از محصولِ طراحیشده به فرایند شکلگیری فرم منتقل میکند؛ فرایندی که در آن نتیجه از ابتدا بهطور کامل تعیین نشده، بلکه از خلال مجموعهای از تصمیمها، پاسخها، تغییرات و بازترکیبها پدیدار میشود. از اینرو، بداههبافی میتواند خلأیی را در واژگان طراحی پر کند: نامگذاریِ بداهه بهمثابه یک شیوهی ساختن، نه صرفاً یک تصمیم یا رخداد لحظهای در فرایند طراحی. این مفهوم امکان میدهد فرایندهایی که در آنها دانش و سنت انباشته با وضعیت مادیِ موجود وارد تعامل میشوند و فرم در جریان ساختن شکل میگیرد، بهعنوان موضوعی مستقل در نظریه و تاریخ طراحی مورد بحث قرار گیرند. اهمیت آن، بنابراین، صرفاً در افزودن یک اصطلاح جدید نیست، بلکه در پیشنهاد یک واحد توجه متفاوت برای فهم طراحی است: فرایند بهجای صرفاً محصول، شکلگیری بهجای صرفاً شکل، و تعامل بهجای صرفاً اجرای طرح.
در این بازتعریف، بداههبافی «آفرینش در یک لحظه» نیست، بلکه «فرایند آفرینش در جریان زمان و مکان بهصورت سیال» است. در این بازتعریف، بداههبافی نام یک محصول یا تکنیک نیست؛ نام شیوهای از ساختن است که در آن هر کنش، وضعیت کنش بعدی را تغییر میدهد و فرم در امتداد این تعاملات شکل میگیرد. به همین دلیل، Improvised-Textiling میتواند بهعنوان یک مدخل مفهومی در واژگان طراحی پیشنهاد شود.
شاید یکی از ظرفیتهای مهم چنین مفاهیمی در این باشد که یک تجربهی فرهنگیِ مشخص را از سطح «ویژگی محلی» به سطح «مفهوم قابل گفتوگو» منتقل کنند. در این معنا، بداههبافی را میتوان نه صرفاً اصطلاحی برای توصیف نوعی بافت در فرهنگ قشقایی، بلکه نمونهای از ظرفیتهای مفهومی موجود در سنتهای ساخت و تولید فرهنگی ایران دانست؛ ظرفیتهایی که میتوانند پس از صورتبندی نظری، برای تجربهها و زمینههای دیگری نیز قابل ترجمه و استفاده باشند.نمونهای مشابه را میتوان در مسیر جهانیشدن مفهوم wabi-sabi مشاهده کرد. وابیسابی در بستر تاریخ فرهنگی و زیباییشناختی ژاپن شکل گرفته است، اما امروز دیگر صرفاً برای توصیف یک سنت هنری یا زیباییشناختی ژاپنی به کار نمیرود و در حوزههایی از طراحی معاصر، معماری، صنایع دستی و سبک زندگی نیز بهعنوان یک مفهوم قابل استفاده و بازتفسیر حضور دارد.مسئله در اینجا، تقلید از چنین الگویی یا یافتن معادل ایرانی برای آن نیست؛ بلکه این پرسش است که چه مفاهیمی درون سنتهای فرهنگی مختلف وجود دارند که میتوانند، پس از آشکارشدن منطق نهفته در آنها، از زمینهی محلی خود فراتر روند و به بخشی از زبان مشترک طراحی تبدیل شوند.از این منظر، بداههبافی نیز میتواند چنین ظرفیتی داشته باشد. بداههبافی از یک تجربهی مشخص در سنت بافت شکل میگیرد، اما ادعای آن محدود به بافت قشقایی نیست. آنچه این مفهوم نامگذاری میکند، یعنی شکلگیری تدریجی فرم در تعامل میان دانش انباشته، ماده، بدن، موقعیت و کنشهای پیشین، میتواند در زمینههای دیگری از طراحی و ساخت نیز قابل آزمون و بازتفسیر باشد. ارزش این مفهوم، بنابراین، نه در «ایرانیبودن» آن بهخودیخود، بلکه در امکان ترجمهی یک تجربهی فرهنگی به یک مفهوم و محصول قابل استفاده در زمینههای دیگر است؛ مسئلهای که بهدرستی در «سند راهبرد طراحیِ ملی ایران» بهعنوان یکی از محورهای اصلی تحت «نوگرایی بومی» بدان پرداخته شده است. همچنین، وجه مهم دیگر این یادداشت و بطور کلی از نقشهای انسانشناسی شناختی-تکاملی در حوزهی طراحی نیز میتواند همین باشد: نه صرفاً مطالعهی تفاوت میان سنتهای ساخت، بلکه آشکار ساختن ظرفیتهای مفهومی نهفته در آنها از طریق مطالعهی سازوکار آنها؛ ظرفیتهایی که میتوانند از یک زیستبوم فرهنگی آغاز شوند و، از طریق صورتبندی و آزمون، به مفاهیمی برای اندیشیدن به ساختن در مقیاسی گستردهتر تبدیل شوند. با چنین رویکردهایی، دیزاینر یا طراح یا به زعم من سازندهی محصول/اثر/خدمات با داشتن آگاهی از چگونگی عملکرد و کارکرد یک مفهوم به ساخت اثر خود میپردازد، مبحثی که در یادداشتهای آینده بدان بیشتر پرداخته خواهد شد.
منابع:
Clark, A. 1997. Being There: Putting Brain, Body, and World Together Again. MIT Press.
Clark, A., Malafouris, L., & Knappett, C. 2008. Material Agency: Towards a Non-Anthropocentric Approach. Springer Press.
Farsi, Maryam. & Zangi, Behnam. 2026. Improvised-Textiling as a Folkloric Narrative Practice in Qashqai Rugs: An Evolutionary Cognitive Perspective, Comparative Art and Literature Quarterly, Tehran. https://www.ialcsa.ir/article_237323.html
Farsi, M. & Hoseinzadeh Sadati, J. 2025. “The Fluidity of Mind: Study of the Role of Material Culture as a Mnemonic Tool.” Archaeology of Iran, Journal of Islamic Azad University, Shushter Branch, 15(1), Spring & Summer 2025, 25–41. https://doi.org/10.82101/AOI.2025.1205597
Henrich, Joseph, 2016. The WEIRDest People in the World: How the West Became Psychologically Peculiar and Particularly Prosperous. New York.
Malafouris, Lambros, 2013. How Things Shape the Mind: A Theory of Material Engagement. Cambridge, Massachusetts: MIT Press.
Malafouris, Lambros, 2020. “Thinking as Thinging: Psychology With Things.” Psychological Science. https://doi.org/10.1177/0963721419873349
Merleau-Ponty, M. 2012. Phenomenology of Perception. Translated by D. A. Landes. London: Routledge.
Simonton, Dean Keith, 2007. “The Creative Process in Picasso’s Guernica Sketches: Monotonic Improvements versus Nonmonotonic Variants.” Creativity Research Journal, 19(4), 329–344.


