مغزِ یادگیرنده: تأملی بر سند راهبردی ملی طراحی ایران از منظر انسان‌شناسی تکاملی

تصویر مریم فارسی

مریم فارسی

پژوهشگر انسان‌شناسی شناختی‌تکاملی

مطالعه‌ی عمیق «سند راهبردی ملی طراحی ایران» یادآور تجربه‌ی زیسته‌ی تمامی افراد جامعه‌ی امروز ایران است؛ تجربه‌ای که فارغ از جغرافیا، مقیاس شهر یا روستا و سطوح متفاوت اجتماعی و اقتصادی، با موانع ملموس و ناملموس در انجام امور روزمره، از کوچک‌ترین تا کلان‌ترین مسائل زندگی، گره خورده است. طرح این موانع و تلاش برای مواجهه‌ی جمعی با آن‌ها در ابعادی چنین گسترده و حیاتی، درخور توجه و در عین حال اقدامی سترگ است.

این یادداشت قصد ندارد به بازخوانی تمامی محورهای سند بپردازد. تمرکز و تلاش آن مشخصاً بر دو بخش «هویت» و «آموزش و پژوهش» است؛ دو حوزه‌ای که به نظر می‌رسد می‌توان نسبت میان آن‌ها را از منظری تکاملی به شکلی بنیادی‌تر بازاندیشید. پیشنهاد اصلی این یادداشت آن است که آموزش و یادگیری را نه صرفاً یکی از ابزارهای تحقق راهبرد ملی طراحی، بلکه به‌عنوان یکی از زیرساخت‌های تداوم، انباشت و تحول و تطور فرهنگی جامعه در نظر بگیریم.

سند به درستی در بخش آموزش و پژوهش، مشکلاتی همچون غیبت طراحی در آموزش عمومی، ضعف آموزش مفاهیم بنیادین، فقدان مهارت‌های تحلیلی، ضعف ارتباط میان‌رشته‌ای، غلبه‌ی آموزش ابزارمحور و گسست میان دانشگاه و صنعت را به‌درستی شناسایی کرده است.در چشم‌انداز مطلوب نیز بر حضور طراحی از دوره‌ی ابتدایی، آشنایی همگانی با مفاهیمی چون طراحی انسان‌محور، پایداری و تاب‌آوری، و حرکت آموزش عالی از آموزش صرفاً عملی و تجربه‌محور به سوی آموزش علمی، شواهدمحور و مبتنی بر دانش نظری طراحی تأکید شده است. از منظر انسان‌شناسی تکاملی، می‌توان یک گام پیش‌تر رفت و پرسید: چرا اساساً یادگیری برای آینده‌ی یک جامعه تا این اندازه تعیین‌کننده است؟ و چرا توانایی یک جامعه برای یادگیری، انتقال و انباشت دانش می‌تواند خود یکی از مهم‌ترین ظرفیت‌های سازگاری آن باشد؟

 

  • انسان؛ موجودی که از دیگران یاد می‌گیرد

تکامل انسان در مقطعی صرفاً از مسیر تغییرات فیزیکی بدن ادامه نیافت، بلکه در تعامل پیچیده‌ای میان تغییرات زیستی، شناختی، رفتاری و فرهنگی دنبال شد. یکی از ویژگی‌های متمایزکننده‌ی گونه‌ی انسان در این مسیر، وابستگی گسترده‌ی آن به یادگیری اجتماعی و فرهنگ است.جوزف هنریچ، انسان‌شناس تکاملی، در توضیح این ویژگی، فرهنگ را مجموعه‌ای از اطلاعات، مهارت‌ها، رفتارها، هنجارها، فناوری‌ها و شیوه‌های عمل می‌داند که افراد عمدتاً از دیگران و از طریق فرآیندهایی مانند یادگیری اجتماعی، تقلید و آموزش به دست می‌آورند. در این نگاه، فرهنگ صرفاً مجموعه‌ای از باورها یا رسوم نیست؛ بلکه بخش مهمی از اطلاعاتی است که انسان برای زندگی و سازگاری با محیط اجتماعی، اقتصادی و فیزیکی خود به آن وابسته است.

انسان، از این منظر، موجودی به‌شدت یادگیرنده است. مغز انسان نه فقط برای حل مسائل به‌صورت مستقل، بلکه برای کسب، ذخیره، سازمان‌دهی و انتقال اطلاعات فرهنگی تکامل یافته است. بنابراین بخش مهمی از آنچه در رفتار انسان به‌عنوان «هوشمندی» مشاهده می‌کنیم، حاصل عملکرد مغز فرد به‌تنهایی نیست؛ بلکه به مجموعه‌ای از دانش‌ها، مهارت‌ها و سازوکارهای شناختی وابسته است که انسان از دیگر انسان‌ها و در طول نسل‌ها دریافت کرده است.این نکته، ما را به مفهوم مهم دیگری در نظریه‌ی تکامل فرهنگی می‌رساند: فرهنگ تجمعی. انسان‌ها در طول تاریخ، توانسته‌اند بر دستاوردهای پیشینیان خود بیفزایند؛ گیاهان را اهلی کنند، حیوانات را پرورش دهند، شهرها و نظام‌های سیاسی ایجاد کنند، فناوری‌های پیچیده بسازند و نظام‌های زبانی و نوشتاری گوناگون را توسعه دهند. آنچه این دستاوردها را از بسیاری از رفتارهای یادگرفته‌شده در دیگر گونه‌ها متمایز می‌کند، امکان انباشت آن‌ها در طول نسل‌هاست.

فرهنگ، بنابراین، تنها چیزی نیست که یک فرد می‌داند؛ فرآیندی است که از طریق آن جامعه می‌تواند چیزی را که یک فرد یا یک نسل آموخته است، به نسل بعد منتقل کند و سپس آن را تغییر دهد، ترکیب کند و بر آن بیفزاید. در همین معنا، بوید و ریچرسون فرهنگ را نوعی نظام انتقال همراه با تغییر در نظر می‌گیرند و امکان مطالعه‌ی آن را با مفاهیمی نزدیک به تفکر جمعیتی در تکامل مطرح می‌کنند. یادگیری اجتماعی و انتقال فرهنگی به این ترتیب امکان شکل‌گیری میراثی را فراهم می‌کنند که برخلاف ویژگی‌های ژنتیکی، می‌تواند با سرعت بسیار بیشتری تغییر کند و خود را با شرایط جدید وفق دهد.این سرعت در دنیای معاصر اهمیت دوچندانی پیدا می‌کند؛ زیرا محیط انسانی امروز با سرعتی بسیار بیشتر از بسیاری از دوره‌های گذشته تغییر می‌کند. در چنین شرایطی، مسئله تنها این نیست که جامعه چه میزان دانش در اختیار دارد؛ بلکه مسئله‌ی مهم‌تر آن است که تا چه اندازه قادر است دانش را بیاموزد، منتقل کند، بازبینی کند و از آن برای مواجهه با شرایط جدید استفاده کند.

 

  • وقتی دانش از بین می‌رود

یکی از مثال‌های مهمی که هنریچ برای نشان دادن اهمیت یادگیری فرهنگی و وابستگی انسان به دانش انباشته مطرح می‌کند، نمونه‌ی Inuitهای قطبی است.زندگی در محیط‌های قطبی نیازمند مجموعه‌ای پیچیده از دانش و فناوری بوده است؛ از شناخت محیط و رفتار جانوران گرفته تا ساخت ابزارهای تخصصی برای شکار و جابه‌جایی. اما آنچه در این مثال اهمیت بیشتری دارد، خودِ ابزار نیست، بلکه دانشِ چگونگی ساخت و استفاده از آن ابزار است؛ دانشی که لزوماً در ذهن یک فرد به‌صورت مستقل وجود ندارد، بلکه در یک شبکه‌ی اجتماعی از افراد و نسل‌ها حفظ و منتقل می‌شود. در پی یک بیماری همه‌گیر در قرن نوزدهم و از دست رفتن بخشی از افراد مسن‌تر، حاملان دانش و مهارت‌های تخصصی نیز کاهش یافتند. در نتیجه، نسل‌های جوان‌تر، با وجود برخورداری از توانایی‌های شناختی و بدنی لازم، در دسترسی به برخی از دانش‌های پیچیده‌ی فناوری و ساخت ابزار با مشکل مواجه شدند.اهمیت این مثال در این نیست که نسل جدید «هوش» کمتری داشت. اتفاقاً نکته‌ی مهم‌تر آن است که هوش فردی به‌تنهایی برای بازسازی یک فناوری پیچیده کافی نیست. فرد برای ساختن ابزار پیچیده به دانشی نیاز دارد که پیش از او انباشته شده، از طریق دیگران منتقل شده و امکان یادگیری آن برایش فراهم شده باشد.از این منظر، از دست دادن حاملان دانش می‌تواند به معنای از دست دادن بخشی از ظرفیت سازگاری یک جامعه باشد.این مثال را می‌توان به شکلی استعاری اما جدی برای فهم اهمیت آموزش در جامعه‌ی معاصر نیز به کار گرفت: جامعه‌ای که سازوکارهای مؤثر یادگیری، انتقال و انباشت دانش را تضعیف می‌کند، تنها از کیفیت آموزش خود نمی‌کاهد؛ بخشی از ظرفیت آینده‌ی خود برای حل مسئله را نیز از دست می‌دهد.

 

  • از آموزش طراحی تا ساختن ظرفیت یادگیری

این منظر، برخی از پیشنهادهای سند راهبردی ملی طراحی ایران اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند.در سند آمده است که طراحی باید از دوره‌ی ابتدایی در ساختار آموزشی حضور داشته باشد و همه‌ی افراد، صرف‌نظر از شاخه‌ی تحصیلی، تا پایان دوره‌ی متوسطه با مفاهیم پایه‌ی طراحی، به‌ویژه طراحی انسان‌محور، پایداری و تاب‌آوری آشنا شوند.همچنین سند بر آن است که آموزش عالی طراحی از حالت صرفاً عملی و تجربه‌محور فاصله گرفته و به سمت آموزش علمی، شواهدمحور و مبتنی بر دانش نظری حرکت کند.این پیشنهادها از منظر انسان‌شناسی تکاملی اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کنند؛ زیرا آموزش را می‌توان نه صرفاً انتقال مجموعه‌ای از مهارت‌ها، بلکه ایجاد ظرفیت یادگیری نسل‌های آینده در نظر گرفت.برای مثال، اگر آموزش طراحی تنها به یادگیری نرم‌افزارها، تکنیک‌ها و مهارت‌های اجرایی محدود شود، دانش‌آموخته ممکن است ابزارهای موجود را به‌خوبی به کار گیرد، اما لزوماً توانایی مواجهه با مسئله‌ای را که پیش‌تر با آن روبه‌رو نشده است، نخواهد داشت. در مقابل، آموزش مفاهیم بنیادین، تاریخ، نظریه، تحلیل، فلسفه‌ی علم و فناوری، و ارتباط میان‌رشته‌ای می‌تواند به فرد امکان دهد ایتدا مسئله را تحیل و صوزت‌بندی کند و سپس دانش موجود را در موقعیت‌های جدید به کار گیرد، آن را ترکیب کند و در صورت نیاز تغییر دهد.

این تفاوت، تفاوت میان آموختن یک پاسخ و آموختن چگونگی یادگیری و ساختن پاسخ‌های جدید است.به همین دلیل، به نظر می‌رسد یکی از ظرفیت‌های مهم این سند می‌تواند در بازتعریف آموزش از «انتقال مهارت» به «ساخت ظرفیت یادگیری، تحلیل و سازگاری» باشد.این نکته با خودِ تشخیص سند نیز هم‌راستاست. سند از یک سو بر فقدان مهارت‌های تحلیلی و ارتباط میان‌رشته‌ای تأکید می‌کند و از سوی دیگر پیشنهاد می‌دهد واحدهای عمومی و انتخابی مانند طراحی انسان‌محور، طراحی برای پایداری و تاب‌آوری در اختیار دانشجویان همه‌ی رشته‌ها قرار گیرد.در چنین چارچوبی، آموزش طراحی دیگر صرفاً آموزش برای تربیت «طراح» نیست؛ بلکه می‌تواند بخشی از آموزش عمومی برای تربیت انسان‌هایی باشد که بهتر می‌توانند مسئله را ببینند، آن را از زوایای مختلف تحلیل کنند و برای شرایط جدید راه‌حل بیابند.

 

  • یادگیری و ضرورت آموزش بین‌رشته‌ای

در بخش دیگری از سند آمده است که در برنامه‌های تحصیلی رشته‌های مرتبط با فناوری، طراحی و مهندسی، آموزش فهم عمومی از فلسفه‌ی فناوری و نوآوری در سطح جهانی، در کنار فهم فلسفه‌ی ایرانی و پیوند آن با ساخته‌ها و فناوری‌های ایرانی در طول تاریخ گنجانده شود. همچنین بر تأمین و پشتیبانی از پروژه‌های تحقیقاتی برای استخراج و روزآمدسازی مفاهیم فرهنگی و فلسفی ایرانی هم‌ساز با فلسفه‌ی فناوری معاصر تأکید شده است.این پیشنهاد، از منظر یادگیری فرهنگی، فراتر از افزودن چند واحد درسی جدید است.هر مسئله‌ی پیچیده‌ی انسانی، به‌ویژه در جهان معاصر، از یک رشته‌ی علمی واحد قابل فهم نیست. فناوری تنها مسئله‌ای مهندسی نیست؛ با انسان، فرهنگ، تاریخ، اقتصاد، محیط‌زیست، سیاست، اخلاق و شیوه‌های زیست انسان‌ها درهم‌تنیده است.از این منظر، بین‌رشته‌ای بودن صرفاً یک امتیاز دانشگاهی یا رویکردی برای تولید پژوهش‌های جدید نیست؛ یکی از سازوکارهای افزایش ظرفیت یادگیری جامعه است.فردی که تنها در محدوده‌ی یک تخصص آموزش دیده است، بخشی از مسئله را می‌بیند، اما فردی که بتواند دانش خود را با حوزه‌های دیگر پیوند دهد، امکان بیشتری برای مواجهه با مسئله‌هایی خواهد داشت که پاسخ آن‌ها در هیچ رشته‌ای به‌تنهایی وجود ندارد.این مسئله به‌ویژه در شرایطی اهمیت پیدا می‌کند که ایران با بحران‌هایی چندلایه و هم‌زمان مواجه است؛ بحران‌هایی که نمی‌توان آن‌ها را صرفاً با ابزار یک رشته یا یک تخصص حل کرد.

 

  • یادگیری، هویت و امکان تداوم فرهنگی

همین‌جا می‌توان پیوند مهمی میان دو بخش «هویت» و «آموزش و پژوهش» در سند برقرار کرد. سند، در تعریف چشم‌انداز مطلوب هویت، بر پیوستگی تاریخی، بازتاب تنوع فرهنگی و شکل‌گیری هویتی مشارکتی و نه دستوری تأکید می‌کند. همچنین بر این نکته تأکید دارد که هویت باید در طول زمان امکان به‌روزرسانی داشته باشد. از منظر تکامل فرهنگی، این ویژگی‌ها را می‌توان نه صرفاً به‌عنوان ویژگی‌های مطلوب یک «هویت»، بلکه به‌عنوان ویژگی‌های یک فرآیند یادگیری فرهنگی فهم کرد. از دیگر سو، هویت در واقع ماحصل همان فرهنگ انباشته‌ای‌ست که نسل به نسل انتقال یافته، دجار دیگرگونی شده و همچنان زنده و پویا در بستر زمان و مکان به راه خود ادامه می‌دهد. هویت یا به زعم من فرهنگ تجمعی چیزی نیست که یک بار ساخته شود و سپس بدون تغییر به نسل بعد تحویل داده شود. اگر قرار باشد هویت با تغییرات محیط اجتماعی و مادی سازگار شود و در عین حال پیوند خود را با گذشته حفظ کند، باید بتواند از طریق یادگیری میان نسل‌ها منتقل شود، دوباره تفسیر شود و در مواجهه با شرایط جدید تغییر کند.در این معنا، میراث فرهنگی زمانی به یک سرمایه‌ی زنده تبدیل می‌شود که جامعه نه فقط آن را حفظ کند، بلکه بتواند آن را بیاموزد، بفهمد، نقد کند، بازتفسیر کند و با دانش جدید پیوند دهد.بنابراین، آموزش می‌تواند همان حلقه‌ای باشد که گذشته را به آینده متصل می‌کند؛نه با تکرار گذشته، بلکه با امکان یادگیری از آن.این مسئله در مورد فناوری و طراحی نیز اهمیت دارد. سند به‌درستی بر پیوند فلسفه‌ی ایرانی، فناوری‌های تاریخی ایران و فناوری معاصر تأکید می‌کند. اما این پیوند زمانی می‌تواند به تولید دانش و طراحی جدید منجر شود که گذشته صرفاً به‌عنوان مجموعه‌ای از اشیاء یا فرم‌های قابل بازتولید دیده نشود، بلکه به‌عنوان مجموعه‌ای از دانش‌ها، راه‌حل‌ها، شیوه‌های مواجهه با محیط و تجربه‌های انباشته‌ی انسانی مطالعه و آموخته شود.در این صورت، هویت نه مانعی در برابر نوآوری، بلکه یکی از منابع یادگیری برای نوآوری خواهد بود.

 

  • یادگیری به‌مثابه زیرساخت تاب‌آوری

در اینجا به نظر می‌رسد می‌توان یک گام فراتر از سند برداشت.سند به‌درستی پایداری و تاب‌آوری را از پایه‌های راهبرد طراحی می‌داند و در بخش آموزش نیز پیشنهاد می‌کند که این مفاهیم از دوره‌ی مدرسه تا دانشگاه آموزش داده شوند.اما اگر تاب‌آوری را توانایی مقاومت، سازگاری و بازیابی در برابر تغییر و بحران بدانیم، باید پرسید چه چیزی به یک جامعه امکان می‌دهد که در مواجهه با بحران، صرفاً واکنش نشان ندهد، بلکه از بحران یاد بگیرد؟ پاسخ را می‌توان تا حدی در همان ظرفیت یادگیری فرهنگی جست‌وجو کرد. یک جامعه‌ی تاب‌آور تنها جامعه‌ای نیست که ساختمان‌های مقاوم‌تر، ابزارهای بهتر یا زیرساخت‌های پایدارتر دارد؛ جامعه‌ی تاب‌آور جامعه‌ای است که می‌تواند تجربه‌های خود را به دانش تبدیل کند، دانش را میان افراد و نسل‌ها منتقل کند، از خطاهای گذشته بیاموزد و در مواجهه با شرایط جدید، راه‌حل‌های خود را اصلاح کند. از این منظر، یادگیری بخشی از زیرساخت تاب‌آوری است و این نکته برای ایرانِ امروز اهمیت ویژه‌ای دارد. در شرایطی که جامعه با بحران‌ها و تغییرات سریع و گاه پیش‌بینی‌ناپذیر مواجه است، سرمایه‌گذاری بر یادگیری را نمی‌توان صرفاً اقدامی برای آینده‌ای دور یا برای تربیت نسل‌های بعد دانست. توانایی یادگیری، انتقال تجربه و بازسازی دانش، بخشی از ظرفیت سازگاری جامعه در زمان حال است.به بیان دیگر، آموزش تنها برای آن نیست که نسل آینده «باهوش‌تر» یا متخصص‌تر باشد؛ بلکه برای آن است که جامعه در مواجهه با مسئله‌ای که پاسخ آماده‌ای برای آن وجود ندارد، توانایی ساختن پاسخ را داشته باشد.

 

  • از آموزش به سیاست یادگیری

این چارچوب، برخی از پیشنهادهای عملی سند را می‌توان با تأکید بیشتری دنبال کرد.سند پیشنهاد می‌کند بودجه‌های پژوهشی مستقلی با محوریت طراحی شکل گیرد، پروژه‌ها رویکردی بین‌رشته‌ای داشته باشند و خروجی پژوهش تنها به گزارش مکتوب محدود نشود، بلکه بتواند به سامانه، ابزار، فرایند، منابع و حتی نظریه‌های جدید طراحی منجر شود.همچنین تشکیل یک کارگروه ملی برای تحول محتوایی و ساختاری آموزش طراحی و تدوین چارچوب ملی پژوهش طراحی، همراه با معیارهایی برای سنجش تأثیر عملی و ملموس پروژه‌های تحقیقاتی بر جامعه و اقتصاد، پیشنهاد شده است.به نظر می‌رسد می‌توان یک مؤلفه‌ی دیگر نیز در همین مسیر مورد توجه قرار داد: سنجش ظرفیت یادگیری ایجادشده. برای مثال، ارزیابی موفقیت یک برنامه‌ی آموزشی را نمی‌توان تنها به تعداد فارغ‌التحصیلان، میزان اشتغال یا حتی تعداد پروژه‌ها محدود کرد. این شاخص‌ها مهم‌اند و سند نیز به‌درستی آن‌ها را پیشنهاد کرده است؛ از جمله رشد اشتغال و ارتباط میان شغل و رشته‌ی تحصیلی و افزایش پروژه‌های پژوهشی میان‌رشته‌ای.اما در کنار این شاخص‌ها می‌توان پرسید:آیا دانش‌آموختگان توانایی تحلیل مسئله‌های جدید را پیدا کرده‌اند؟آیا می‌توانند دانش خود را از یک حوزه به حوزه‌ی دیگر منتقل کنند؟آیا قادرند در مواجهه با مسئله‌ای که پاسخ از پیش آماده‌ای ندارد، یادگیری خود را ادامه دهند؟آیا دانش تولیدشده در دانشگاه به دانش قابل انتقال برای جامعه، صنعت و نسل بعد تبدیل می‌شود؟و آیا تجربه‌های حاصل از شکست‌ها و موفقیت‌های طراحی در سطح جامعه ثبت، تحلیل و دوباره در چرخه‌ی یادگیری وارد می‌شوند؟چنین شاخص‌هایی می‌توانند کمک کنند تا «یادگیری» از یک هدف آموزشی محدود به یک ظرفیت راهبردی ملی تبدیل شود.

 

سخن پایانی: جامعه‌ای که می‌آموزد

از منظر انسان‌شناسی تکاملی، آنچه انسان را قادر ساخته است در محیط‌های بسیار متفاوت زندگی کند، صرفاً ویژگی‌های فیزیکی بدن یا حتی توانایی‌های شناختی فردی او نبوده است. انسان توانسته است دانش خود را از دیگران بیاموزد، آن را در گروه حفظ کند، در طول نسل‌ها انباشته سازد و در مواجهه با محیط‌های جدید تغییر دهد.همین قابلیت، یکی از پایه‌های فرهنگ تجمعی انسان است.بنابراین، اگر قرار باشد سندی برای آینده‌ی طراحی ایران تدوین شود، شاید لازم باشد در کنار پرسش‌هایی درباره‌ی چه طراحی کنیم، چگونه طراحی کنیم و برای چه کسی طراحی کنیم، پرسش دیگری نیز با صدای بلند مطرح شود:چگونه جامعه‌ای بسازیم که بتواند بهتر یاد بگیرد؟این پرسش، آموزش را از یک بخش اجرایی سند به یکی از زیرساخت‌های تحقق آن تبدیل می‌کند.در چنین نگاهی، آموزش طراحی صرفاً تربیت طراح نیست؛ آموزش دیدن مسئله، تحلیل کردن، پرسیدن، آزمودن، شکست خوردن، یاد گرفتن و دوباره ساختن است.هویت نیز صرفاً حفظ گذشته نیست؛ توانایی یادگیری از گذشته و تبدیل آن به امکان‌های تازه برای آینده است.پایداری نیز فقط ساختن محصول یا زیرساختی پایدار نیست؛ توانایی جامعه برای حفظ و انتقال دانشی است که امکان زیست پایدارتر را فراهم می‌کند.و تاب‌آوری نیز تنها توانایی ایستادگی در برابر بحران نیست؛ توانایی یادگیری از بحران و تبدیل تجربه‌ی آن به دانش انباشته برای مواجهه با بحران بعدی است. در این معنا، سرمایه‌گذاری بر آموزش تنها سرمایه‌گذاری بر نسل آینده نیست. سرمایه‌گذاری بر ظرفیت یادگیری جامعه در اکنون است؛ بر قابلیتی که به جامعه اجازه می‌دهد در جهانی که پیوسته تغییر می‌کند، نه فقط خود را حفظ کند، بلکه دانش خود را بازسازی، انباشته و متناسب با شرایط جدید دگرگون سازد. شاید یکی از مهم‌ترین ظرفیت‌های سند راهبردی ملی طراحی ایران نیز دقیقاً در همین‌جا باشد: طراحی آینده فقط به معنای طراحی اشیا، خدمات، فضاها و فناوری‌های آینده نیست؛ به معنای طراحی بسترهایی است که انسان‌ها و جامعه بتوانند در آن‌ها یاد بگیرند، دانش تولید کنند، آن را با یکدیگر به اشتراک بگذارند و از نسلی به نسل دیگر منتقل کنند.از این منظر، شاید «مغز یادگیرنده» پیش از آنکه استعاره‌ای درباره‌ی فرد باشد، بتواند استعاره‌ای برای خودِ جامعه باشد: جامعه‌ای که می‌آموزد، تجربه می‌کند، به یاد می‌آورد، بازبینی می‌کند و از آنچه آموخته است برای ساختن امکان‌های تازه استفاده می‌کند و اگر چنین ظرفیتی در مرکز سیاست‌گذاری آموزشی و طراحی قرار گیرد، آن‌گاه طراحی ملی دیگر صرفاً برنامه‌ای برای بهبود کیفیت محصولات و خدمات نخواهد بود؛ می‌تواند به بخشی از فرآیند بلندمدت افزایش ظرفیت شناختی، فرهنگی و سازگاری جامعه‌ی ایران تبدیل شود.

 

این مطلب را هم‌رسانی کنید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شاید این مطالب هم برای شما جالب باشد

‌یادداشت‌‌ها

مغزِ یادگیرنده: تأملی بر سند راهبردی ملی طراحی ایران از منظر انسان‌شناسی تکاملی

مطالعه‌ی عمیق «سند راهبردی ملی طراحی ایران» یادآور تجربه‌ی زیسته‌ی تمامی افراد جامعه‌ی امروز ایران است؛ تجربه‌ای که فارغ از جغرافیا، مقیاس شهر یا روستا

ادامه مطلب »