امرِ ساختن در میانه‌ی بحران؛ از یادگیری اجتماعی تا زیست‌بوم‌های شناختیِ ساختن

تصویر مریم فارسی

مریم فارسی

پژوهشگر انسان‌شناسی شناختی‌تکاملی

گاهی در میانه‌ی وضعیتی که مدام چیزی در حال از دست رفتن است، یک سؤال ساده اما جدی پیش می‌آید: این همه ساختن برای چیست؟ نوشتن، خواندن، پژوهش کردن، جلسه گذاشتن، ایده پرورش دادن، مقاله و یادداشت نوشتن، سند تدوین کردن، واژه ساختن و درباره‌ی آینده‌ی یک حوزه فکر کردن؛ وقتی بسیاری از این فعالیت‌ها درآمد مستقیمی ندارند، وقتی نتیجه‌شان فوری دیده نمی‌شود و حتی معلوم نیست در نهایت به چه چیزی منجر شوند، چرا باید همچنان انجامشان داد؟ این سؤال، به‌خصوص در زمانه‌ای که بخش‌هایی از زندگی مدام در معرض فقدان، بی‌ثباتی و فرسودگی قرار دارند، جدی‌تر می‌شود. وقتی آنچه در اطرافمان می‌بینیم بیش از هر چیز یادآور چیزهایی است که از دست رفته‌اند، طبیعی است که گاهی خودِ «ساختن» بی‌معنا یا دست‌کم کم‌اهمیت به نظر برسد.

اما شاید مسئله از جایی شروع می‌شود که «فایده» را فقط در چیزی ببینیم که بتوان بلافاصله اندازه گرفت: درآمد، محصول، موقعیت شغلی یا نتیجه‌ای که بتوان برایش تاریخ مشخصی تعیین کرد.بعضی چیزها دیرتر خودشان را نشان می‌دهند؛ و بعضی حتی ممکن است هیچ‌گاه به شکل یک محصول نهایی دیده نشوند.با این حال، نبودنِ نتیجه‌ی فوری به معنای نبودنِ اثر نیست.شاید «ساختن» یکی از همین فرآیندها باشد.

وقتی ویرانی، ظرفیت کنش را هم فرسوده می‌کند

در شرایطی که جنگ، بی‌ثباتی، فقدان و فرسودگی به بخشی از تجربه‌ی روزمره تبدیل شده‌اند، سهم عمده‌ای از توجه ما به آنچه در حال از دست رفتن است معطوف می‌شود. چقدر می‌توان خبر دید؟ چقدر می‌توان تصویر و ویدئو دید؟ چقدر می‌توان درباره‌ی آنچه اتفاق افتاده و آنچه ممکن است اتفاق بیفتد فکر کرد؟ تا کجا می‌توان در سوگ، خشم و اضطراب ماند، بی‌آنکه این وضعیت به تدریج تمام ظرفیت ذهنی ما برای فکر کردن به چیزهای دیگر را اشغال کند؟ شاید مسئله فقط خودِ ویرانی نباشد. مسئله، گاهی اثری است که ویرانی بر ظرفیت کنش ما می‌گذارد. آن‌جا که چون نمی‌توانیم مستقیماً با منشأ یک بحران مقابله کنیم، کم‌کم احساس می‌کنیم هیچ کار دیگری هم از دستمان برنمی‌آید و شاید این یکی از خطرناک‌ترین اشکال فرسودگی باشد: اینکه واقعیت بیرونی آن‌قدر بزرگ شود که دیگر نتوانیم آینده‌ای را تصور کنیم که صرفاً ادامه‌ی آن نباشد.

چنین شرایطی، «ساختن» معنای متفاوتی پیدا می‌کند، نه به معنای خوش‌بینی، نه به معنای نادیده گرفتن ویرانی، و نه حتی به معنای این تصور ساده که با کار بیشتر، همه‌چیز درست خواهد شد، بلکه ساختن می‌تواند پیش از هر چیز، حفظ ظرفیت کنش کردن باشد.

انسان، موجودی که از دیگران یاد می‌گیرد

یکی از نکات مهم در انسان‌شناسی تکاملی این است که انسان را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان یک ذهن منفرد انگاشت. بخش بزرگی از آنچه می‌دانیم، خودمان اختراع نکرده‌ایم؛ ما از دیگران یاد گرفته‌ایم؛ از کسانی که پیش از ما زندگی کرده‌اند، از والدین و معلمانمان، از همکاران و هم‌نسلان‌مان، از کتاب‌ها، ابزارها، اشیا، زبان‌ها، نهادها و زیست‌بوم‌هایی که در آنها زندگی کرده‌ایم، و در یک کلام، از اولین نوع «هومو»هایی که نخستین تلاش‌ها برای ساختن دست‌افزارهای سنگی را متحمل شدند. حتی بسیاری از چیزهایی که امروز بدیهی به نظر می‌رسند، نتیجه‌ی زنجیره‌ای طولانی از یادگیری‌های انسانی‌اند. اما ویژگی مهم‌تر انسان فقط این نیست که می‌تواند از دیگری یاد بگیرد، بلکه این نکته است که آنچه را آموخته، می‌تواند تغییر دهد و به دیگری منتقل کند. چیزی که یک نفر یاد گرفته، می‌تواند وارد حافظه و عمل فرد دیگری شود؛ با دانش او ترکیب شود، تغییر کند و دوباره در اختیار دیگری قرار بگیرد. از همین‌جا مفهوم «فرهنگ تجمعی» اهمیت پیدا می‌کند. فرهنگ تجمعی یعنی نسل‌های انسانی مجبور نیستند همه‌چیز را از نقطه‌ی صفر آغاز کنند، بلکه می‌توانند چیزی را که پیش از آن‌ها ساخته شده، دریافت کنند، بر آن بیفزایند و آن را به دیگری اشاعه دهند. به همین دلیل است که هیچ‌کدام از ما به تنهایی صاحب تمام دانشی نیستیم که برای زندگی و ساختن در اختیار داریم. ما بر روی چیزهایی ایستاده‌ایم که دیگران پیش از ما ساخته‌اند، و نفر بعدی نیز، اگر چیزی به آنچه ما ساخته‌ایم اضافه کند، می‌تواند بر روی آن بایستد. این شاید یکی از بنیادی‌ترین سازوکارهای فرهنگ انسانی باشد.

مطالعه بر روی جمجمه‌ یافت‌‌شده از کاوش‌های باستان‌شناختی، آبراهه‌های تخت‌جمشید، ۱۴۰۲، عکس: مریم فارسی

فرهنگ تجمعی، بدون زیست‌بومِ انتقال شکل نمی‌گیرد

ما اگر این فرآیند را جدی بگیریم، پرسش دیگری به وجود می‌آید: چیزی را که یک نفر می‌آموزد، چگونه از محدوده‌ی ذهن او خارج می‌شود و وارد جهان مشترک دیگران می‌شود؟ اینجاست که نوشتن، آموزش، گفت‌وگو، ساختن ابزار، تولید اثر و حتی ایجاد یک پلتفرم فکری معنای دیگری پیدا می‌کنند. یک متن فقط مجموعه‌ای از کلمات نیست، می‌تواند بخشی از یک تجربه‌ی شناختی باشد که از ذهن یک نفر خارج شده و در دسترس ذهن دیگری قرار گرفته است. یک نفر چیزی را صورت‌بندی می‌کند که پیش از آن شاید فقط به شکل یک ایده‌ی مبهم در ذهنش وجود داشته‌ست، دیگری آن را می‌خواند و با آن موافق یا مخالف می‌شود. نفر سوم آن را با دانسته‌های خودش ترکیب می‌کند. فرد دیگری شاید همان ایده را در حوزه‌ای کاملاً متفاوت به کار بگیرد.

در این میان، هیچ‌کس الزاماً نمی‌داند سهم دقیق او در چیزی که بعداً شکل خواهد گرفت چیست. اما چیزی اتفاق افتاده است:

یک واحد از شناخت، از یک ذهن به جهان مشترک وارد شده و امکان انتقال، دگرگونی و بازترکیب پیدا کرده است، از این منظر، شناخت را نمی‌توان صرفاً رویدادی درون ذهن فرد دانست. بخشی از فرآیند شناخت در رابطه‌ی میان انسان، اشیا، ابزارها و محیط‌های فرهنگی شکل می‌گیرد؛ همان چیزی که می‌توان در چارچوب مفهوم زیست‌بوم‌های شناختی به آن اندیشید (Malafouris 2013; Henrich 2016).

بنابراین، مسئله فقط «تولید محتوا» نیست. مسئله این است که آیا زیست‌بوم‌هایی وجود دارند که در آنها ایده‌ها بتوانند تولید شوند، دیده شوند، به چالش کشیده شوند، منتقل شوند و دوباره ترکیب شوند؟ اگر چنین محیطی برای حرکت سیّال حافظه و شناخت (ادراک) (Farsi 2025) وجود نداشته باشد، حتی دانش موجود نیز به تدریج منزوی می‌شود و دانش منزوی، هرچقدر هم زیاد باشد، الزاماً به فرهنگ تجمعی منجر نمی‌شود، زیرا انتقال، بازترکیب و تکثیر آن متوقف شده است.

زیست‌بوم‌های شناختی، بخشی از زیرساخت فرهنگ‌‌اند

ما معمولاً درباره‌ی یادگیری به‌گونه‌ای گفتگو می‌کنیم که گویی اتفاقی است که درون مغز یک فرد رخ می‌دهد. این در حالی‌ست که از منظر انسان‌شناسی شتاختی-تکاملی، یادگیری را نمی‌توان به فرآیندی صرفاً درون‌مغزی تقلیل داد. به دیگر سخن، ما در گروه یا دسته و در ارتباط با دیگران یاد می‌گیریم، از آنها تقلید می‌کنیم، از ابزارها استفاده می‌کنیم، چیزی را می‌خوانیم، درباره‌اش گفت‌وگو می‌کنیم، با مسئله‌ای واقعی مواجه می‌شویم و دوباره به سراغ دانسته‌های قبلی‌مان برمی‌گردیم. بخشی از فرآیند شناخت در رابطه‌ی میان ذهن و زیست‌بوم شکل می‌گیرد (Malafouris 2013; Henrich 2016). بنابراین اگر قرار باشد ظرفیت یادگیری یک جامعه حفظ شود، فقط نگه داشتن دانش موجود کافی نیست، باید زیست‌بوم‌هایی وجود داشته باشند که در آنها دانش بتواند تولید، منتقل، بازترکیب و دوباره به جهان بازگردانده شود.

از دیگر سو، زیست‌بوم فرهنگی فقط ظرفی برای نگهداری دانش نیست، بلکه بخشی از سازوکار تولید و انتقال دانش است. از این زاویه، یک کتابخانه، یک دانشگاه، یک کارگاه، یک حلقه‌ی گفت‌وگو، یک مجله یا یک پلتفرم فکری، صرفاً مکان یا رسانه‌ای برای ارائه‌ی اطلاعات نیستند. هرکدام، در صورت زنده بودن، می‌توانند بخشی از زیست‌بومی باشند که در آن انسان‌ها از یکدیگر یاد می‌گیرند و چیزی به آنچه پیش از آن‌ها وجود داشته، اضافه می‌کنند. زنده بودن به داشتن نقش فعال یا به عبارتی تکاملی، اراده و عاملیت اشیا و محیط پیرامون در دگرگونی و تغییرات زیستی و فرهنگی تعبیر می‌شود.

زاین؛ یک زیست‌بوم با هدف جریانِ سیّال اندیشه

شاید به همین دلیل است که می‌توان زاین را نه صرفاً یک وب‌سایت یا مجموعه‌ای از مقاله‌ها و یادداشت‌ها، بلکه به‌عنوان یک زیست‌بوم کوچک برای گردش فکر دید. چند نفر دور هم جمع می‌شوند، می‌نویسند، می‌خوانند، درباره‌ی یک مسئله گفت‌وگو می‌کنند، سندی را نقد می‌کنند، مفهومی را صورت‌بندی می‌کنند، واژه‌ای را توضیح می‌دهند یا درباره‌ی آینده‌ی یک حوزه طرح پرسش انجام می‌دهند. ممکن است هیچ‌کدام از این فعالیت‌ها در همان لحظه نتیجه‌ی بزرگی تولید نکند، اما شاید ارزش چنین زیست‌بومی را نتوان فقط با محصول نهایی سنجید. گاهی اثر یک زیست‌بوم فکری در این است که ذهنی را وارد چرخه‌ای می‌کند که پیش از آن در آن نبوده است.کسی وارد سایتی می‌شود، مطلبی را می‌خواند و برای نخستین بار می‌بیند که هنوز کسانی هستند که در میان این همه فرسودگی، دارند درباره‌ی یک مسئله‌ی تخصصی فکر می‌کنند. همین مشاهده ممکن است دوباره چیزی را فعال کند. ممکن است فرد دوباره مطالعه کند، سؤال تازه‌ای برایش شکل بگیرد، نوشته‌ای بنویسد، کاری را که مدت‌ها کنار گذاشته بود، از سر بگیرد، و این در حالی‌ست که از نگاه بیرون و از منظر شناسایی رفتار، شاید فقط یک کلیک یا یک خواندن اتفاق افتاده باشد، اما در واقع اگر انسان معاصر را موجودی بدانیم که از طریق شبکه‌های اجتماعی یاد می‌گیرد، یا به عبارتی بهتر، محیط‌های اجتماعی فرمی جدید از اَشکال زیست بوم‌های شناختی هستند، آن کلیک می‌تواند آغاز یک زنجیره بوده باشد.

از تولید اثر تا پرورش ذهنِ قادر به ساختن

این مسئله در طراحی حتی ملموس‌تر می‌شود. طراح را نمی‌توان فقط با این معیار سنجید که چقدر خوب می‌تواند فرم تولید کند. پرسش عمیق‌تر این است که آیا می‌تواند فکر کند و ؟ آیا درباره‌ی چرایی یک فرم طرح پرسش کند؟ آیا می‌تواند رابطه‌ی میان ماده، انسان، زیست‌بوم، تاریخ و فرهنگ را ببیند؟ آیا می‌تواند چیزی را که در یک موقعیت یاد گرفته، در موقعیتی دیگر به کار ببندد؟ آیا می‌تواند به جای بازتولید یک معنا یا سبک آشنا، مسئله‌ای را از نو تعریف کند؟ اینجاست که نظریه و بنیان‌های نظری اهمیت پیدا می‌کند؛ نظریه نه به‌عنوان انباشت نام‌ها و کتاب‌ها، بلکه به‌عنوان ابزار دیدن.

یکی از دشوارترین مراحل تبدیل دانش نظری به دانش زنده، وارد کردن آن به بافتارهای واقعی است؛ جایی که نظریه دیگر صرفاً برای تعریف کردن یک مفهوم به کار نمی‌رود، بلکه باید بتواند مسئله‌ای واقعی را روشن کند و این توضیح یادآور وظیفه‌ای‌ست که دیزاین به‌عهده دارد؛ مطلوب کردن کیفیات زیست انسان. در این مرحله، دانش از حالت اطلاعات خارج می‌شود و به بخشی فعال از فرآیند یادگیری و اندیشه تبدیل می‌شود. دانش زمانی زنده می‌شود که بتوان با آن دید، و شاید مرحله‌ی بعدی این باشد که بتوان این امکان دیدن، پرسش و طرح اندیشه را به دیگری منتقل کرد. در این صورت، دیگر فقط یک دانش منتقل نشده است؛ بلکه یک ظرفیت شناختی نیز در شبکه‌ای از افراد و محیط‌ها به جریان افتاده است.

وقتی فرمِ ساختن باقی می‌ماند، اما سازوکار ساختن نه!

در اینجا شاید بد نباشد به مفهومی در انسان‌شناسی اشاره کنیم که بعدها به استعاره‌ای شناخته‌شده در خارج از این رشته نیز تبدیل شد: Cargo Cult.این اصطلاح در میانه‌ی قرن بیستم برای توصیف برخی جنبش‌های اجتماعی در ملانزی به کار رفت و بعدها در انسان‌شناسی مورد بحث و بسط قرار گرفت. اگرچه خودِ مفهوم تاریخی پیچیده‌تری از روایت ساده‌ی «تقلید از ظاهر» دارد، می‌توان از آن، با احتیاط و صرفاً به‌عنوان یک استعاره‌ی تحلیلی، برای اشاره به یک مسئله‌ی مهم استفاده کرد: امکان دارد شکلِ ظاهری یک دستاورد بازتولید شود، بی‌آنکه سازوکار دانشی و فرهنگیِ تولیدکننده‌ی آن دستاورد بازتولید شده باشد. این تمایز برای بحث ما اهمیت زیادی دارد. ممکن است هنرمند یا طراح بتواند فرم‌هایی زیبا تولید کند، تکنیک‌های موجود را به‌خوبی اجرا کند، از سبک‌های شناخته‌شده استفاده کند و حتی محصولی بسیار موفق بسازد؛ اما این الزاماً به معنای تواناییِ ساختن نیست.ساختن، در معنای عمیق‌تر، زمانی اتفاق می‌افتد که فرد بتواند بفهمد یک ایده چگونه شکل گیرد، یک مسئله چگونه تعریف شود، چرا یک فرم در یک زمینه پدید می‌آید، چه چیزی را می‌توان تغییر داد، چه چیزهایی را می‌توان با یکدیگر ترکیب کرد و چگونه می‌توان از دانسته‌های موجود، چیزی را پدید آورد که پیش از آن وجود نداشته است.

در این بافتار، تفاوت میان مهارت و ظرفیت ساختن آشکار می‌شود. مهارت می‌تواند به بازتولید بسیار خوب منجر شود؛ اما ساختن نیازمند ذهنی است که بتواند از آنچه آموخته فراتر برود.اگر فرهنگ تجمعی را جدی بگیریم، صرفاً تولیدکننده‌ی آثار خوب کافی نیست. آنچه برای انباشت فرهنگی اهمیت دارد، پرورش افرادی است که بتوانند چیزی به ظرفیت فرهنگیِ پیش از خود اضافه کنند: یک اثر تازه، یک مفهوم تازه، یک روش تازه برای دیدن، یک رابطه‌ی تازه میان دو حوزه یا حتی یک پرسش تازه.خلاقیت را نمی‌توان با فرمان تولید کرد. باید زیست‌بومی وجود داشته باشد که در آن فرد بتواند یاد بگیرد، سؤال بپرسد، نظریه بخواند، با دانش دیگری مواجه شود، اشتباه کند، ایده‌ای را بیازماید، آن را تغییر دهد و دوباره به مسئله بازگردد.به همین دلیل، آموزش واقعی صرفاً انتقال مجموعه‌ای از اطلاعات نیست؛ ساختنِ امکان یادگیری است.و شاید یکی از مهم‌ترین کارهایی که در حوزه‌هایی مانند طراحی، هنر و پژوهش می‌توان انجام داد، دقیقاً همین باشد: به جای آنکه فقط افراد بیشتری را برای تولید محصول تربیت کنیم، افرادی را تربیت کنیم که بتوانند خودِ فرآیند تولید مفهوم، پدیده و ایده را بفهمند.در چنین شرایطی، یک طراح فقط طراح یک اثر نیست، بلکه می‌تواند به حلقه‌ای از یک زنجیره‌ی فرهنگی تبدیل شود که چیزی را از گذشته دریافت می‌کند، آن را بازخوانی می‌کند، تغییر می‌دهد و به آینده منتقل می‌کند.اینجاست که آموزش، پژوهش و نظریه از فعالیت‌هایی حاشیه‌ای به بخشی از زیرساختِ ساختن تبدیل می‌شوند.

ا

آنچه باید انباشته شود، فقط محصول نیست

از همین‌جا می‌توان یک قدم دیگر به جلو نهاد. فرض کنیم در یک حوزه، تعداد بیشتری از افراد بتوانند چنین ذهن تحلیلی‌ای پیدا کنند. آن‌سان اتفاقی که رخ می‌دهد صرفاً این نیست که چند طراح پیشرفت بیشتری داشته‌اند، بلکه مزیت اصلی آنان در این‌ست که در مواجه با مسائل دیگر، ابزارهای فکری متفاوتی در اختیار دارند، می‌توانند با تکیه بر سیستم تفکر پیچیده، سؤال‌های عمیق‌تری از ابعاد گوناگون بپرسند، دانش حوزه‌های مختلف را به هم متصل کنند، چیزی را که از یک پروژه آموخته‌اند، به پروژه‌ای دیگر منتقل کنند، و اگر این فرآیند تکرار شود، شاهد رخدادی خواهیم بود که اصل و بُن فرهنگ تجمعی را شکل می‌دهد؛ دانش فقط منتقل نمی‌شود، بلکه بر روی خود انباشته می‌شود. در چنین شرایطی، هدف آموزش دیگر صرفاً تولید فردی نیست که «توانایی انجام مهارتی را داشته باشد». هدف، پرورش مغزی است که بتواند یاد بگیرد، تحلیل کند، دانش را ترکیب کند و سپس چیزی به آن اضافه کند. در تشریح این تفاوت می‌توان اضافه کرد جامعه‌ای که افرادش فقط مصرف‌کننده‌ی دانش‌اند، با جامعه‌ای که افرادش می‌توانند دانش را بازترکیب و تولید کنند، ظرفیت‌های متفاوتی برای آینده دارند و این یکی از نتایج از دیدگاه آینده پژوهی تکاملی خواهد بود.

از یک پلتفرم کوچک تا توسعه فرهنگی

اگر چنین نگاهی داشته باشیم، ارزش یک پلتفرم فکری دیگر فقط در تعداد مطالب آن نیست. پرسش‌های بنیادین مطرح می‌شوند؛ چه مفاهیمی برای نخستین بار در آن وارد گفت‌وگو شده‌اند؟ چه دانش‌هایی از یک حوزه به حوزه‌ای دیگر رفته‌اند؟ چه کسی از طریق آن چیزی آموخته که بعداً در کار خودش به کار گرفته؟ چه پرسش‌هایی به واسطه‌ی آن شکل گرفته‌اند؟ و آیا ذهن‌هایی وجود دارند که امروز چیزی را می‌دانند یا می‌توانند چیزی را ببینند که اگر این زنجیره‌ی کوچک شکل نمی‌گرفت، شاید نمی‌دیدند؟ در این صورت، حتی یک یادداشت هم می‌تواند بخشی از یک فرآیند بسیار بزرگ‌تر باشد. نه به این مفهوم که هر یادداشت حتماً ماندگار خواهد شد، بلکه به این معنا که فرهنگ تجمعی از تک‌تک عناصر بزرگ و ماندگار ساخته نمی‌شود؛ از زنجیره‌ای از انتقال‌ها، اصلاح‌ها، فراموشی‌ها و بازترکیب‌ها ساخته می‌شود. حتی لزوماً بسیاری از حلقه‌های این زنجیره بعداً دیده نمی‌شوند، اما بدون آنها، حلقه‌های بعدی هم وجود نداشتند.

در اکنونِ ما، چه چیزی نیازمند حفظ شدن است؟

در شرایط عادی، شاید همه‌ی اینها صرفاً بحثی درباره‌ی آموزش، طراحی، پژوهش یا فرهنگ به نظر برسد. اما اکنونِ ما عادی نیست. وقتی یک زیست‌بوم اجتماعی برای مدت طولانی با ناامنی، جنگ، بی‌ثباتی و فرسوده‌شدن حال و آینده مواجه است، فقط ساختمان‌ها، زیرساخت‌ها یا منابع اقتصادی نیستند که آسیب می‌بینند، چیزهای نامرئی‌تری هم در معرض فرسایش‌ خواهند بود:

توجه، انگیزه‌ی یادگیری، اعتماد، گفت‌وگو، توانایی تصور آینده، و حتی میل به اینکه چیزی را از دیگری بیاموزیم و چیزی به آن اضافه کنیم. این‌ها را شاید نتوان به‌سادگی اندازه گرفت، اما برای ادامه‌ی حیات فرهنگی یک جامعه اهمیت دارند و از دیدگاه انسان‌شناسی تکاملی، مگر بقای یک گروه یا جامعه در گرو چیزی جز نهادینه ساختن همین فرهنگ‌ها بوده است، خواه برای بقا، خواه برای پیشرفت بیشتر.

در چنین شرایطی، حفظ زیست‌بوم‌هایی برای یادگیری و گفت‌وگو می‌تواند معنایی فراتر از فعالیت فرهنگی روزمره پیدا کند، نوعی حفظ ظرفیت فرهنگی نه به معنای نگه داشتن مجموعه‌ای از سنت‌ها در یک موزه؛ بلکه حفظ توانایی یک جامعه برای اینکه هنوز بتواند یاد بگیرد، تغییر دهد و چیز تازه‌ای بسازد.

ساختن؛ حفظ امکانِ ساختنِ دوباره

این نقطه، «ساختن» دیگر صرفاً یک انتخاب اخلاقی یا دعوتی به امیدواری نیست. می‌توان آن را به‌عنوان یکی از سازوکارهایی دید که از طریق آن، انسان امکان عبور از وضعیت فعلی خود را پیدا می‌کند. انسان چیزی را می‌آموزد، آن را در جهان بیرونی صورت‌بندی می‌کند، دیگری آن را دریافت می‌کند و تغییرش می‌دهد، چیزی بر آن می‌افزاید، و آنچه در ابتدا دستاورد یک فرد بود، به بخشی از ظرفیت گروه تبدیل می‌شود. این فرآیند، در مقیاس‌های مختلف، از ساختن یک ابزار تا شکل‌گیری یک سنت، یک زبان، یک نظام نوشتاری، یک نظریه یا یک فناوری بسط و گسترش پیدا می‌کند. پس ساختن فقط افزودن یک چیز تازه به جهان نیست، ساختن، افزودن چیزی به ظرفیت جهان برای ساختنِ رخ‌دادهای بعدی است و شاید این همان نقطه‌ای باشد که «امر ساختن» در میانه‌ی ویرانی معنای جدی‌تری پیدا می‌کند.

آینده‌پژوهی تکاملی؛ چه چیزی باید به فردا برسد؟

وقتی درباره‌ی آینده سخن گفته شود، معمولاً از آنچه می‌خواهیم در آینده داشته باشیم صحبت می‌کنیم. اما شاید سؤال دیگری مقدم بر آن باشد:چه چیزی باید از امروز به فردا برسد تا فردا بتواند چیزی تازه بسازد؟

دانش؟

بله،

اما نه فقط دانش؛ بلکه توانایی یادگیری، تحلیل، گفت‌وگو، ساختن ارتباط میان حوزه‌های مختلف، پرسیدن سؤال‌هایی که پیش‌تر پرسیده نشده‌اند، و مهم‌تر از همه، زیست‌بوم‌هایی که این توانایی‌ها بتوانند در آنها رشد کنند. اگر امروز چنین ظرفیت‌هایی را از دست بدهیم، مسئله فقط این نیست که چند کتاب کمتر خوانده‌ایم یا چند مقاله کمتر نوشته‌ایم، بلکه ممکن است بخشی از زیرساخت شناختیِ لازم برای ساختن آینده را از دست داده باشیم. به همین دلیل است که فعالیت‌هایی از جنس پژوهش، نوشتن، آموزش، گفت‌وگو و ساختن فضاهای فکری، حتی وقتی کوچک‌اند و حتی وقتی نتیجه‌ی اقتصادی فوری ندارند، نمی‌توانند بی‌اهمیت تلقی شوند. آن‌ها شاید بخشی از چیزی را حفظ می‌کنند که در آینده به آن نیاز خواهیم داشت.

ما فقط باید حلقه‌ی خودمان را به زنجیره اضافه کنیم

در طی تکامل زیستی و فرهنگی گونه‌ی انسان، فرهنگ تجمعی از انسان‌هایی ساخته نشد که از ابتدا می‌دانستند کارشان چه اثری خواهد داشت. بسیاری و شاید بشود گفت همگی افراد در دسته‌ها و گروه‌های کوچک و بزرگ فقط چیزی را یاد گرفتند، ساختند و به دیگری منتقل کردند. بعد نفر دیگری از آن استفاده کرد و آن را تغییر داد، چیزی به آن افزود و سپس آن محصول نه‌چندان تکامل‌یافته را به دیگری سپرد و این روند به همین ترتیب ادامه یافت. شاید سهم ما نیز همین باشد.اینکه در این زنجیره، حلقه‌ای باشیم که چیزی را دریافت می‌کند و چیزی، هرچند کوچک، به آن اضافه می‌کند؛

یک مفهوم،

یک پرسش،

یک روش دیدن،

یک تکه دانش،

یک تجربه،

یا حتی زیست‌بومی که در آن دیگری بتواند برای لحظه‌ای دوباره فکر کند. از این منظر، زاین هم لزوماً قرار نیست «همه‌چیز» را تغییر دهد. شاید کافی است یکی از همان زیست‌بوم‌های کوچکی باقی بماند که در آن‌ها فکر می‌تواند گردش کند؛ جایی که دانش از ذهنی به ذهن دیگر برود، با دانش دیگری تلاقی یابد، تغییر کند و دوباره وارد جهان شود. چنین زیست‌بومی ممکن است کوچک باشد، اما سازوکاری که در آن اتفاق می‌افتد، کوچک نیست. در واقع، این همان منطق انباشت فرهنگی است و شاید یکی از راه‌های فهمیدنِ اهمیت ساختن در اکنون ما نیز همین باشد.

از دریافتِ میراث تا افزودن به آن

شاید در اینجا بتوان معنای دیگری از «مسئولیت فرهنگی» را نیز دید. استاد فقید، بهرام بیضایی، در سخنی درباره‌ی ایرانی بودن، می‌گوید: «فقط ایرانی بودن کافی نیست. ایرانی بودن مهم است اما بار بزرگی است بر دوش ما»؛ و تأکید می‌کند که «وقتی از هزاران سال تاریخ سخن می‌گوییم، این گذشته مسئولیتی نیز بر دوش ما می‌گذارد: اینکه آن را چگونه بازسازی کنیم و به پیش ببریم». از همین منظر است که می‌گوید: «ما با آنچه می‌سازیم ایرانی هستیم، نه با آنچه از دست می‌دهیم»؛ یعنی زبان، خاطره، فرهنگ و هویت. این سخن را می‌توان، بدون تقلیل دادن معنای تاریخی و فرهنگی آن، از منظری تکاملی نیز خواند. اگر فرهنگ تجمعی بر این اصل استوار است که هیچ نسلی از نقطه‌ی صفر آغاز نمی‌کند، آنچه از گذشته به ما می‌رسد صرفاً چیزی برای نگهداری نیست. ما آن را دریافت می‌کنیم، می‌آموزیم، بازخوانی می‌کنیم، تغییر می‌دهیم و، اگر زنجیره‌ی انتقال همچنان زنده بماند، چیزی به آن می‌افزاییم و به دیگری می‌سپاریم.

از این منظر، «مسئولیت» الزاماً به معنای حفظ بی‌تغییر یک میراث نیست؛ بلکه می‌تواند به معنای زنده نگه داشتن زنجیره‌ای باشد که میراث را به امکانِ ساختنِ چیزهای بعدی تبدیل می‌کند. چیزی که به ما رسیده، زمانی به بخشی زنده از فرهنگ تبدیل می‌شود که بتواند در ذهن و عمل نسل بعد دوباره خوانده، تغییر داده و به جهان بازگردانده شود. شاید به همین دلیل است که «ایرانی بودن»، در خوانش بیضایی، صرفاً اشاره به چیزی نیست که از گذشته به ما رسیده است؛ بلکه به آنچه با این میراث می‌کنیم نیز مربوط می‌شود. در چنین نگاهی، ما فقط وارثان یک فرهنگ نیستیم؛ حلقه‌هایی در زنجیره‌ای هستیم که باید امکان ادامه‌ی آن را فراهم کنیم.

در میانه‌ی ویرانی، مسئله فقط این نیست که چه چیزهایی را از دست داده‌ایم. مسئله این است که چه ظرفیت‌هایی را نباید بگذاریم از دست بروند، هم‌چون ظرفیت یاد گرفتن، ظرفیت منتقل کردن، توانایی اندیشه، تصور کردن، و در نهایت، ظرفیت ساختن. شاید آینده را نتوانیم پیش‌بینی کنیم و حتی نتوانیم مطمئن باشیم که چیزی که امروز می‌سازیم، فردا به کار خواهد آمد، اما یک چیز را می‌دانیم: فرهنگ انسانی هیچ‌گاه از جایی آغاز نشد که همه‌چیز از نو ساخته شده بود. همیشه چیزی از گذشته به آن رسیده است، ولو اندک دانش، یک ابزار، یک واژه، یک ایده، یک روش، یک پرسش، و سپس کسی آن را گرفته و کمی تغییر داده است. از این‌رو، در میانه‌ی این ویرانی، وظیفه‌ی ما نیز همین است: نه اینکه وانمود کنیم چیزی خراب نشده، بلکه نگذاریم ظرفیتِ ساختن نیز همراه با آنچه ویران می‌شود، از بین برود. چون آینده فقط از آنچه امروز حفظ می‌کنیم ساخته نمی‌شود؛ از ظرفیت‌هایی ساخته می‌شود که امروز زنده نگه می‌داریم.

مریم فارسی

این مطلب را هم‌رسانی کنید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شاید این مطالب هم برای شما جالب باشد

‌یادداشت‌‌ها

مغزِ یادگیرنده: تأملی بر سند راهبردی ملی طراحی ایران از منظر انسان‌شناسی تکاملی

مطالعه‌ی عمیق «سند راهبردی ملی طراحی ایران» یادآور تجربه‌ی زیسته‌ی تمامی افراد جامعه‌ی امروز ایران است؛ تجربه‌ای که فارغ از جغرافیا، مقیاس شهر یا روستا

ادامه مطلب »