تقدم روایت بر تجربه؛یادداشتی در باب استیتمنت و تجربه‌ی اثر از منظر انسان‌شناسی شناختی‌تکاملی‌

تصویر maryam Farsi

maryam Farsi

پژوهشگر انسان‌شناسی شناختی‌تکاملی برای من، طراحی صرفاً فرایند خلق و به زعم من «ساختن» یک محصول یا حل یک مسئله نیست؛ بلکه یکی از بنیادی‌ترین نمودهای تکامل شناختی انسان است. از نخستین ابزارهای سنگی و هنر پارینه‌سنگی تا سامانه‌های هوش مصنوعی، انسان همواره از طریق طراحی، ساختن و تعامل با فرهنگ مادی، شیوه‌های اندیشیدن خود را گسترش داده و جهان پیرامونش را دگرگون کرده است. از همین رو، پژوهش‌های من بر مطالعه‌ی مفاهیم در حوزه‌ی طراحی یا دیزاین از منظر تکامل شناختی، باستان‌شناسی شناختی، انسان‌شناسی و تکامل فرهنگی متمرکز است. مسیر پژوهشی من با مطالعه‌ی فرایند بداهه در قالی‌های عشایری آغاز شد؛ پژوهشی که به معرفی مفهوم «بداهه‌بافی» در پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد من در سال ۱۳۹۶ انجامید. در این پژوهش تلاش کردم نشان دهم که آفرینش یک اثر، بیش از آنکه حاصل لحظه‌ای از الهام باشد، فرایندی پویا از تعامل میان ذهن، بدن، حافظه، فرهنگ و ماده است. این تجربه، نقطه‌ی آغاز مسیر پژوهشی من در مطالعه‌ی شناخت، فرهنگ مادی و ریشه‌های تکاملی طراحی و آفرینش هنر بود. در ادامه، با تحصیل در حوزه‌ی باستان‌شناسی و تمرکز بر نظریه‌های شناختی-تکاملی، پژوهش‌هایم را به موضوعاتی مانند هم‌تکاملی ژن و فرهنگ، شناخت مادی (Material Cognition)، تکامل نظام‌های تصویری و نوشتاری، حافظه‌ی فرهنگی، فرایندهای ساختن و نقش مصنوعات در شکل‌گیری ذهن انسان گسترش دادم. این مطالعات برای من صرفاً به گذشته تعلق ندارند؛ بلکه تلاشی هستند برای فهم اینکه طراحی چگونه در طول تاریخ تکامل یافته و امروز چگونه می‌تواند آینده‌ی انسان را شکل دهد. آنچه بیش از هر چیز مرا در پژوهش جذب می‌کند، مطالعه‌ی چگونگی و کیفیاتِ مفاهیم در طی تطور است. علاقه‌مندم بررسی کنم که مفاهیمی مانند بداهه، خلاقیت، امرِ ساختن، حافظه، مغز، بدنمندی، بازنمایی و حتی خودِ طراحی چگونه در بستر تکامل زیستی و فرهنگی انسان پدید آمده، دگرگون شده وویا امتداد یافته‌ست. به باور من، بسیاری از مفاهیمی که امروز بدیهی به نظر می‌رسند، تنها زمانی به‌درستی فهمیده می‌شوند که آن‌ها را در چارچوب تاریخ تکاملی انسان مطالعه کنیم. در این صفحه می‌کوشم پلی میان پژوهش‌های دانشگاهی و جامعه‌ی طراحی ایجاد کنم. نوشته‌های من تلاشی برای بازاندیشی در طراحی از دریچه‌ی باستان‌شناسی و انسان‌شناسی تکاملی‌شناختی (باستان‌روان‌شناختی) هستند؛ از فناوری‌های پارینه‌سنگی و هنر پیشاتاریخ گرفته تا هوش مصنوعی، طراحی محاسباتی، استدلال و خلاقیت. این در حالی‌ست که آینده‌پژوهی تکاملی بُعد دیگر ایت مطالعات خواهد بود. هدف این است که نشان دهم طراحی، پیش از آنکه یک حرفه یا مجموعه‌ای از روش‌ها باشد، بخشی از داستان تکامل انسان است.

گاه برخی سازوکارهای تکامل‌یافته‌ی انسان، در شرایط فرهنگی و فناورانه‌ی امروز، کارکردهایی متفاوت از زمینه‌ی اولیه‌ی خود پیدا می‌کنند. روایت و امرِ روایت‌ کردن نیز یکی از نمودهای شناختی نوعِ انسان است. روایت پیش از آنکه یک تکنیک داستان‌نویسی، صحنه‌پردازی یا شعر باشد، یکی از شیوه‌های بنیادین سازماندهی تجربه در ذهن انسان بوده است. انسان از طریق روایت، رویدادهای پراکنده را به توالی زمانی تبدیل می‌کند، روابط علّی میان آنها برقرار می‌کند و حافظه‌ی فردی و جمعی خود را سامان می‌دهد، که همین رخ‌داد شناختی خود برآیندِ ادراک زمان و مکان – یکی از نخستین رخ‌دادهای شناختی انسان- بود.

از منظر «شناخت تجسم‌یافته» و «ذهن گسترش‌یافته»، روایت صرفاً در مغز شکل نمی‌گیرد، بلکه در تعامل بدن، محیط، اشیاء و حافظه ساخته می‌شود. در توضیح بیشتر باید گفت که روایت صرفاً بازنمایی یک رویداد ذهنی یا تجربی نیست بلکه خود عملی شناختی‌ست. مهم‌تر آنکه گاهی روایت قبل از خلق اثر وجود ندارد؛ بلکه در فرآیند ساختنِ اثر به وجود می‌آید.

اما اگر روایت چنین جایگاهی بنیادین در دگرگشت ادراک انسان دارد، آیا هر متنی که در کنار یک اثر نوشته می‌شود را می‌توان روایت، جستار، بیانیه و یا استیتمنت دانست؟ اگر روایت برآمده از تکامل شناختی است و در حین ساختِ اثر شکل می‌گیرد، ضمیمه شدن کلمات غیرمرتبط پس از شکل گرفتنِ اثر چگونه بایستی تفسیر شود؟ برای روشن‌تر شدن موضوع، با طرح پرسشی درباره‌ی نقاشی‌های غار شاووه به نقل از مالافوریس مسئله را تبین می‌کنم. او این پرسش را طرح می‌کند که آیا باید برای انواع اشکال و نشانه‌ها چون نقش اسب‌ها و گاوها معنایی نمادین قائل شد یا اینکه این تفاوت‌ها ماحصل شرایط فیزیکی دیواره‌های غار است که انسان باستانی خود را با آن تطبیق داده است. اگر با نگاه انسان‌شناسی تکاملی به ایت نقاشی‌ها یا مراحله ساخا یک سفال توسط سفالگر بنگریم، همان‌طور که اینگولد تاکید می‌کند، باییتی به حرکت دست‌ها، خطوط، سطوح، مواد و دیگر عوامل محیطی توجه کرد. در چنین نگاهی، نقش فعال و میان‌کنشی تمامی عناصر از انسان تا محیط پیرامون او برجسته می‌شود. این دیدگاه با به چالش کشیدن پیش‌فرض‌های سنتی درباره‌ی عاملیت و شناخت (ادراک)، ما را به بردن تمرکز از روی «انسان» به عنوان تنها عامل و اراده در ساخت اثر، به تعاملات و برهم‌کنش‌هایومیان انسان سوق دهیم و تفسیر آثار را با محوریت تعاملات در هم‌تنیده‌ی انسان و اشیا مبنای نظری قرار دهیم.

آن‌چه که می‌خواهم در این یادداشت مورد نقد قرار بگیرد این سوال است که در هنر امروز، آنچه در حال ارزشمند شدن است، خودِ تجربه‌ی شناختی (ادراکی) اثر است یا توانایی ما در روایت کردن آن؟ آیا مخاطب برای تجربه‌ی اثر به نمایشگاه می‌رود، یا برای دریافت توضیحی درباره‌ی آن؟

توضیح این مسئله از منظر انسان‌شناسی شناختی-تکاملی شاید این باشد که در طی به تماشا گذاشتن اثر، فرآیند شکل‌گیریِ مفهوم که قرار بود در مواجهه‌ی مخاطب با اثر رخ دهد، به متن، استیتمنت، جستار یا بیانیه منتقل شده است و فقط «محصول زبانی» باقی مانده است. به دیگر سخن،به جای اینکه اثر مخاطب را وارد فرآیند شکل‌گیری مفهوم کند،از قبل نوشته شده و به مخاطب ارائه داده می‌شود؛ کلماتی که همیشه لزوماً ماحصل تجربه‌ی‌ ساخت اثر نیستند و تنها چفت و بست چندین واژه‌ی بزرگ و عمیق اما غیرمرتبط به یکدیگرست و این برخلاف جریان تکاملیِ تجربه‌محوری اثر است.

مسئله، مخالفت با روایت یا استیتمنت نیست. روایت، یکی از مهم‌ترین ابزارهای شناخت انسان است و استیتمنت نیز می‌تواند در بسیاری از موارد به فهم زمینه‌ی تاریخی، اجتماعی یا فرایند تولید اثر کمک کند. اما به نظر می‌رسد در بخشی از هنر امروز، جایگاه این دو دستخوش نوعی جابه‌جایی شده است. در بسیاری از مواجه‌های امروزین، نخستین چیزی که مخاطب با آن روبه‌رو می‌شود نه خود اثر، بلکه روایت اثر است. به دیگر سخن، پیش از آنکه فرصت مشاهده، کشف، ابهام، تردید یا ساختن مفهوم یا سوال فراهم شود، چارچوبی زبانی برای فهم اثر در اختیار او قرار می‌گیرد؛ چارچوبی که از پیش مشخص می‌کند اثر «درباره‌ی چیست». در چنین وضعیتی، مفهوم کمتر محصول مواجهه‌ی مخاطب با اثر است، و بیشتر در قالب یک چارچوب پیشینی بر آن تحمیل می‌شود.

شاید دلیل گسترش این وضعیت را نباید صرفاً در رفتار هنرمند و یا طراح (سازنده‌ی اثر) جست‌وجو کرد. در ساختار امروز جهان هنر، زبان به میانجی اصلی تولید و انتقال مفهوم تبدیل شده است. پیش از آنکه از خود اثر گفته شود، از هنرمند خواسته می‌شود که اثرش درباره‌ی چیست. در نتیجه، هنرمند نیز ناگزیر است پیش از آنکه مخاطب تجربه‌ای از اثر داشته باشد، روایتی زبانی برای آن تولید کند؛ به‌گونه‌ای که گاه فاصله‌ای میان تجربه‌ی خلق اثر و روایت زبانیِ آن ایجاد می‌شود.  این توضیح را در مثال دیگری از مالافوریس به روشنی می‌توان درک کرد. در حین مشاهده‌ی عمل ساخت ظروف سفالی توسط یک سفالگر-دقیقا در شرایط ساخت اثر- اگر از سفالگر بپرسید چرا قسمت تحتانی سفال به این فرم خاص درآمد، یا چرا قوسی که در گردن سفال ایجاد شده با بدنه‌ی آن هم‌خوانی ندارد، او نمی‌تواند چرایی این تغییرات که در حین «تجربه‌ی ساخت اثر» ایجاد شده‌اند را توضیح دهد. به بیان دیگر، او نمی‌تواند توضیحی بیابد چون اساساً توضیحی در کار نیست و قصد سازنده نیز انتقال معنا یا پیامی از پیش‌تعیین‌شده نبوده است. یکی از سخت‌ترین باورهایی که درباره‌ی آثار نهادینه شده، «وجود معانی ضمنی در پسِ اثر» است، و به باور من در بافتار انسان‌شناسی ادراکی‌تکاملی، متقاعد ساختن مخاطب و حتی سازنده‌ی اثر که مواد فرهنگی حامل معنا نیستند، امری دشوار و در عین حال آگاهی‌بخش است. تمام اتفاقات در «فرآیند ساخت اثر» نتیجه‌ی تعاملات دوسویه‌ی انسان با جهان پیرامون خود بوده، از ویژگی خاص خاک رس سفالگر و بوم نقاش تا هوش مصنوعی، هر کدام منحصراً نوعی متفاوت از تجربه را در اختیار سازنده قرار می‌دهد. از همین‌رو، از منظر دیدگاه‌های شناختی، مسئله این نیست که استیتمنت وجود دارد؛ مسئله جابه‌جاییِ محلِ شکل‌گیریِ تجربه ومفهوم‌ است. مخاطب دیگر کمتر ناچار است در تعامل با اثر، الگوها را کشف کند، ابهام را تحمل کند یا مفهومی را به‌تدریج بسازد؛ زیرا بخشی از این فرایند از پیش در قالب واژگان انجام شده است. این وضعیت را می‌توان نوعی جابه‌جایی در فرایند شناختی مواجه با اثر دانست.

به همین دلیل است که گاهی، پس از خواندن استیتمنت، هنگام مواجه با خود اثر، ردپایی از آن همه واژگان بزرگ و مفاهیم پیچیده دیده نمی‌شود. نه به این دلیل که اثر ضعیف است، بلکه آن مفاهیم الزاماً از دل تجربه‌ی مادی و شناختی ساختِ اثر و سازنده‌ی آن پدید نیامده‌اند؛ بلکه پس از پایان آن، به عنوان چارچوبی تفسیری به اثر کلاژ شده‌اند. در چنین وضعیتی، نتیجه ترکیبی از مفاهیم ارزشمند اما گاه نامرتبط است که بیش از آنکه تجربه را سازمان دهند، آن را از پیش تفسیر می‌کنند.

شاید مسئله، نه روایت، بلکه تقدم روایت بر تجربه باشد که پیش از تجربه، جای تجربه را اشغال می‌کنند. اگر روایت، در معنای شناختی خود، سازوکاری برای سازمان‌دهی تجربه است، چگونه می‌توان آن را پیش از وقوع تجربه، به مخاطب تحویل داد!؟و اگر چنین امکانی وجود داشته باشد، چه چیزی از خود تجربه باقی می‌ماند؟نتیجه‌گیری‌ایی که از این وضعیت می‌توان داشت، بخشی از ابهام و کشف که در مواجه‌ی مستقیم با اثر رخ می‌دهد، پیشاپیش توسط زبان تسهیل یا حذف می‌شود، و از دیگر سو «صنعت معناسازی و روایت‌سازی» شکل می‌گیرد؛ ساخت معانی‌ایی که اصالت وجودی ندارند و تنها به اقتضای ضرورت به مواد فرهنگی برچسب شده‌اند.

این مطلب را هم‌رسانی کنید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شاید این مطالب هم برای شما جالب باشد

‌یادداشت‌‌ها

تقدم روایت بر تجربه؛یادداشتی در باب استیتمنت و تجربه‌ی اثر از منظر انسان‌شناسی شناختی‌تکاملی‌

گاه برخی سازوکارهای تکامل‌یافته‌ی انسان، در شرایط فرهنگی و فناورانه‌ی امروز، کارکردهایی متفاوت از زمینه‌ی اولیه‌ی خود پیدا می‌کنند. روایت و امرِ روایت‌ کردن نیز

ادامه مطلب »
‌یادداشت‌‌ها

Singularity & the Meta-Real

I recall a travel journalist once said during a conference that often, for 4 days after coming back from one of his trips, he can near-optimal insightful clarity about larger truth sources regarding the state of matters at large, and those regarding his place of residence/origin and the resonances of deltas in-between.

ادامه مطلب »