مغزِ پارینه‌سنگی؛ سیّالیت فرم‌ در بستر زمان و مکان

تصویر مریم فارسی

مریم فارسی

پژوهشگر انسان‌شناسی شناختی‌تکاملی

وقتی به تاریخ فرهنگ مادی نگاه می‌کنیم، با پدیده‌ای مواجه می‌شویم که در عین سادگی، پرسش‌های پیچیده‌ای را پیش روی ما می‌گذارد: در فرهنگ‌هایی که گاه هیچ ارتباط تاریخی مستقیمی با یکدیگر نداشته‌اند، با فرم‌ها و الگوهای بصری مشابهی مواجه می‌شویم. گاهی این شباهت آن‌قدر زیاد است که نمی‌توان به‌سادگی آن را نادیده گرفت.چرا انسان‌ها، در زمان‌ها و مکان‌های متفاوت، گاهی به فرم‌هایی مشابه می‌رسند؟در این جستار، «مغز پارینه‌سنگی» اشاره‌ای است به گذشته‌ای عمیق که در آن نخستین شواهد از ساختن، دست‌کاری ماده و نشانه‌گذاری (mark-making) را می‌توان دنبال کرد؛ از خراش‌ها و نقش‌های ایجادشده بر سطوح مختلف تا فرم‌هایی که از درگیر شدن انسان با ماده پدید آمده‌اند. پرسش این جستار این است که اگر این فرم‌ها را نه صرفاً به‌عنوان تصاویر یا آثار باقی‌مانده، بلکه به‌عنوان ردپای فرایندهای شناختی ببینیم، چه چیزی درباره‌ی چگونگی یادگیری، ساختن و شکل‌گیری فرم در زمان و مکان به ما می‌گویند؟

این پرسش از دیدگاه‌های متفاوتی توضیح داده شده است. یکی از شناخته‌شده‌ترین آن‌ها را می‌توان در اندیشه‌ی کارل گوستاو یونگ و مفهوم «ناخودآگاه جمعی» جست‌وجو کرد. در نگاه یونگ، انسان‌ها در سطحی عمیق‌تر از تجربه‌ی فردی، در برخی ساختارهای بنیادین روانی با یکدیگر اشتراک دارند؛ ساختارهایی که می‌توانند در فرهنگ‌ها و زمینه‌های متفاوت، به صورت‌های گوناگون خود را نشان دهند. از این منظر، شباهت برخی فرم‌ها و الگوها در فرهنگ‌های دور از هم می‌تواند نشانه‌ای از اشتراک در این ساختارهای بنیادین باشد.اما دقیقاً در همین نقطه، پرسش دیگری آغاز می‌شود.حتی اگر بپذیریم که انسان‌ها در برخی ظرفیت‌ها و ساختارهای بنیادین با یکدیگر اشتراک دارند، این به‌تنهایی توضیح نمی‌دهد که یک فرم مشخص چگونه در یک فرهنگ پدید می‌آید، چگونه در طول زمان باقی می‌ماند، چگونه تغییر می‌کند، چه زمانی کنار گذاشته می‌شود و تحت چه شرایطی دوباره امکان ظهور پیدا می‌کند.به بیان دیگر، مسئله فقط این نیست که چرا انسان‌ها ممکن است به فرم‌های مشابه فکر کنند؛ مسئله این است که این فرم‌ها چگونه در تاریخ فرهنگی ساخته، آموخته، منتقل، تغییر و حفظ می‌شوند.پرسش دیگری که به ذهن خطور می‌کند: اگر یک شیوه‌ی ساخت، یک مهارت یا یک فرم در میان انسان‌ها باقی می‌ماند، چه فرایندی باعث می‌شود که از نسلی به نسل دیگر منتقل شود؟ چه چیزی باعث می‌شود برخی شیوه‌ها حفظ شوند، برخی تغییر کنند و برخی دیگر از میان بروند؟در اینجا، دیدگاه انتقادی مورد نظر، از نقطه‌ای آغاز می‌شود که نظریه‌ی ناخودآگاه جمعیِ یونگ دیگر به‌تنهایی امکان توضیح بیشتر و عمیق‌تر این فرایندها را در لایه‌های عمیق‌تر زمان، از دیدگاه انسان‌شناسی تکاملی، فراهم نمی‌کند؛ چرا که در این دیدگاه، نقش فعال انسان و زیست‌بومش در شکل‌گیری و تحول این فرایندها کم‌رنگ می‌شود. برای توضیح این مسئله، می‌توان از مفاهیم و نظریه‌های تکامل فرهنگی، درهم‌تنیدگیِ مادی و زیست‌بوم‌های شناختی استفاده کرد.

تکامل انسان در مقطعی صرفاً از مسیر تغییرات فیزیکی بدن ادامه نیافت، بلکه در تعامل پیچیده‌ای میان تغییرات زیستی، شناختی، رفتاری و فرهنگی دنبال شد. یکی از ویژگی‌های متمایزکننده‌ی گونه‌ی انسان در این مسیر، وابستگی گسترده‌ی آن به یادگیری اجتماعی و فرهنگ است. از این‌رو، انسان‌ها نه تنها از جهان پیرامون خود یاد می‌گیرند؛ بلکه داشته های فرهنگی خود را در میان فرد به فرد و نسل به نسل نیز منتقل می‌کنند؛ همچون مهارت‌ها، شیوه‌های ساختن، فنون و رفتارها می‌توانند از طریق مشاهده، مشارکت، تمرین و تکرار الگوهای فرهنگی. اما انتقال آنچه فراگرفته، هرگز کاملاً ثابت و بدون تغییر نبوده است. آنچه منتقل می‌شود می‌تواند در مسیر انتقال دچار دگرگونی شود، با شرایط تازه سازگار شود، ترکیب شود و در طی ادغام به پدیده‌ای دیگر تبدیل شود و یا حتی از میان برود. در نتیجه، آنچه امروز در یک فرهنگ می‌بینیم، لزوماً حاصل یک لحظه‌ی منفردِ ابداع نیست؛ نتیجه‌ی تاریخی طولانی از انتقال، تغییر، انتخاب، حذف و بازسازی بوده است. اگر این دیدگاه را بپذیریم، دامنه‌ی زمانی پرسش ما نیز ناگهان بسیار بزرگ‌تر می‌شود. برای دیدن این فرایند، می‌بایست نه تنها به فرهنگ‌های تاریخی یا جوامع معاصر نگاه کنیم، بلکه در طول زمان بسیار به عقب برویم؛ به زمانی که انسان‌ها هنوز در حال شکل دادن به نخستین فناوری‌های سنگی بودند.ابزارهای سنگی، در این زمینه، فقط اشیایی قدیمی نیستند. آن‌ها بخشی از شواهدی هستند که به ما اجازه می‌دهند درباره‌ی چگونگی یادگیری، ساختن و انتقال مهارت فکر کنیم.وقتی به فناوری‌های سنگی پارینه‌سنگی نگاه می‌کنیم، با فرم‌ها و شیوه‌های ساختی مواجه می‌شویم که در طول دوره‌های بسیار طولانی تغییر کرده‌اند. از فناوری‌های ساده‌تر سنگی تا شیوه‌های پیچیده‌تر ساخت ابزار، می‌توان ردپای تغییر در نحوه‌ی برخورد انسان با ماده، انتخاب مواد، استفاده از ابزار و انتقال مهارت را دنبال کرد.

اما در اینجا یک نکته‌ی مهم وجود دارد.نمی‌توان هر شباهتی را به‌سادگی نتیجه‌ی انتقال مستقیم فرهنگی دانست. گاهی یک شیوه‌ی ساخت ممکن است از فردی به فرد دیگر منتقل شده باشد؛ گاهی نیز ممکن است انسان‌ها، در مواجه با مسئله‌ای مشابه و با استفاده از امکاناتی مشابه، مستقل از یکدیگر به راه‌حل‌هایی نزدیک شده باشند. همین مسئله، پرسش اولیه را پیچیده‌تر و در عین حال جالب‌تر می‌کند. اگر برخی فرم‌ها و شیوه‌های ساخت می‌توانند از طریق یادگیری اجتماعی منتقل شوند، و برخی دیگر ممکن است در شرایط مشابه دوباره کشف یا ساخته شوند، پس دقیقاً چه چیزی تعیین می‌کند که یک فرم در تاریخ فرهنگی باقی بماند یا دوباره ظاهر شود؟ برای پاسخ به این پرسش، دیگر کافی نیست فقط به خودِ فرم نگاه کنیم، بلکه توجه به یک قطعه‌ی دیگر از این پازل ضروری می‌نماید؛ اینکه نحوه‌ی پرسش مان را تغییر دهیم و بپرسیم یادگیری کجا و در چه زمانی رخ می‌دهد؟ اگر بپذیریم که فرم‌ها می‌توانند از نسلی به نسل دیگر منتقل شوند، تغییر کنند، حذف شوند و دوباره ساخته شوند، دیگر نمی‌توانیم یادگیری را فقط اتفاقی درون مغز یک فرد در نظر بگیریم. انسان چیزی را در خلأ یاد نگرفته است و این نکته را اگرچه دست‌افزارهای اولدووانی و سپس آشولین به‌خودی‌خود «تأیید» نمی‌کنند، اما شواهدی فراهم می‌کنند که به ما اجازه می‌دهد درباره‌ی این مسئله فکر کنیم که چگونه درگیر شدن با مواد و ابزار، یادگیری را در رابطه با دیگران، بدن، مواد و ابزارها، و درون موقعیت‌هایی مشخص شکل داده است و در نهایت همین ابزارهای سنگی خوانشی شناختی بدست دهند. یک نفر چیزی را از دیگری می‌آموزد؛ اما آنچه یاد می‌گیرد فقط یک «تصویر» یا یک دستورالعمل انتزاعی نیست. او با بدن خود حرکت خاصی را تکرار می‌کند، با ماده‌ای خاص کار می‌کند، مقاومت آن ماده را احساس و با توجه به ویژگی‌های ماده ابزار مشخصی را انتخاب می‌کند. این در حالی‌ست که انباشت‌های فرهنگی انسان را نیز بایستی در کنار این مواجه‌ی مستقیم در نظر داشت. بخشی از آنچه منتقل می‌شود ممکن است هرگز به صورت یک دستور صریح بیان نشده باشد، بلکه خودِ ابزار، ماده و شیوه‌ی انجام کار است که بخشی از چیزی هستند که فرد از طریق آن یاد می‌گیرد، و اینجاست که نگاه ما به تکامل فرهنگی می‌تواند یک قدم جلوتر برود.

در نظریه‌های تکامل فرهنگی، یکی از مسائل اصلی این است که چگونه رفتارها و فنون از طریق یادگیری اجتماعی در طول نسل‌ها منتقل می‌شوند و چگونه در این مسیر تغییر می‌کنند. اما اگر بخواهیم این فرایند را در مقیاس زمانی بسیار طولانی دنبال کنیم، باید بپرسیم انسان دقیقاً در چه نوع رابطه‌ای با جهان اطرافش یاد می‌گیرد؟ مثلاً وقتی به دست‌افزارهای سنگی چون تبرهای دستیِ آشولین نگاه می‌کنیم، مسئله فقط این نیست که یک گونه‌ی انسان «ایده‌ی ساخت ابزار» را داشته و آن را به دیگری منتقل کرده است. خودِ سنگ، دست، حرکت بدن، ضربه، زاویه، صدای برخورد و نتیجه‌ای که در ماده ایجاد می‌شود، همگی در این فرایند حضور و «نقشی فعال agency» دارند؛ و حتی تشخیص نیازهایی که انسان در گذر زمان با آن‌ها مواجه شده است، می‌تواند بخشی از این فرایند باشد. تاریخ دست‌افزارهای سنگی به‌عنوان نخستین نمودهای ساختن و در مراحل متاخرتر دیزاین به ما یادآوری می‌کند که بخش مهمی از یادگیری انسانی در حین انجام دادن اتفاق می‌افتد. فرد با ماده وارد تعامل می‌شود و از خلال همین تعامل، چیزی را می‌آموزد. سپس آنچه آموخته می‌تواند در حضور دیگران، از طریق مشاهده، مشارکت، تمرین و تکرار، وارد فرایندهای یادگیری اجتماعی شود. در اینجا دیگر مرز روشنی میان «یادگیری» و «ساختن» وجود ندارد، بلکه ساختن خود می‌تواند نوعی یادگیری در نظر گرفته شود. در این نگاه، ماده صرفاً چیزی نیست که یک ذهن از پیش شکل‌گرفته بر آن عمل کند. رابطه‌ی انسان و ماده می‌تواند بخشی از خودِ فرایند شناخت باشد. دست، ابزار، سنگ، گل، چوب یا هر ماده‌ی دیگری فقط وسیله‌ای برای اجرای یک فکر نیستند؛ تعامل با آن‌ها می‌تواند در شکل‌گیری و تغییر آنچه انسان می‌تواند انجام دهد و بفهمد، نقش داشته باشد.این نگاه، از همین‌رو، یادگیری می‌تواند به‌عنوان تغییر تدریجی رابطه‌ی انسان با جهان تعریف شود، و نکته‌ی مهم دیگر که در دیدگاه یونگ کمتر مورد توجه قرار گرفته، این است که این تعامل انسان با جهان پیرامونش همیشه در جایی و زمانی مشخص اتفاق می‌افتد.

دست‌افزارهای اُلدووانی متعلق به ۲‌۶ میلیون سال قبل. منبع تصویر: اسلایدهای کارگاه «باستان‌شناسی شناختی»، مریم فارسی، ۲۰۲۴، https://www.academia.edu/124585741/An_Introduction_to_Evolutionary_Cognitive_Archaeology_Presentation_Slides
دست‌افزارهای آشولین متعلق به ۱.۷۶ میلیون سال قبل. منبع تصویر: اسلایدهای کارگاه «باستان‌شناسی شناختی»، مریم فارسی، ۲۰۲۴، https://www.academia.edu/124585741/An_Introduction_to_Evolutionary_Cognitive_Archaeology_Presentation_Slides

انسان موجودی «زمان‌مند» و «مکان‌مند» است. آنچه می‌تواند انجام دهد، ببیند، به خاطر بسپارد و بیاموزد، جدا از موقعیتی که در آن قرار گرفته نیست. گذشته فقط چیزی نیست که پشت سر ما قرار گرفته باشد و آینده چیزی که هنوز نیامده باشد؛ تجربه‌ی ما از جهان همیشه از جایگاهی مشخص در زمان و مکان شکل می‌گیرد. ما در یک «اکنون» مشخص ایستاده‌ایم و از همان نقطه با آنچه پیش از ما رخ داده و آنچه در برابر ما امکان وقوع دارد، درگیر می‌شویم. به همین دلیل، وقتی درباره‌ی شباهت فرم‌ها در فرهنگ‌های مختلف صحبت می‌کنیم، شاید نباید فقط به خودِ فرم نگاه کنیم، بلکه به‌صورت کل‌نگرانه به موقعیت‌هایی نگاه کنیم که انسان‌ها در آن‌ها دست به ساختن زده‌اند؛ موقعیتی که یک رخداد در آن اتفاق افتاده است: چه بدنی در اختیار داشته‌اند؟ با چه موادی کار کرده‌اند؟چه ابزارهایی در دسترسشان بوده؟ چه چیزهایی از دیگران آموخته‌اند؟ چه چیزهایی را می‌توانسته‌اند با مشاهده و تمرین یاد بگیرند؟ ماده در برابر دست آن‌ها چگونه رفتار می‌کرده؟ و این فرایند در چه محیط و چه بستر اجتماعی و تاریخی اتفاق می‌افتاده است؟مجموعه‌ی این روابط را می‌توان در قالب یک «زیست‌بوم شناختی» بهتر دید. زیست‌بوم شناختی را نباید صرفاً محیطی بیرونی دانست که ذهن انسان درون آن قرار گرفته است. مسئله، رابطه‌ی پویای میان توانایی‌ها و محدودیت‌های بدن و شناخت انسان، دیگر انسان‌ها، شیوه‌های یادگیری، مواد، ابزارها، امکانات محیط و شیوه‌ی عمل کردن در جهان است. وقتی انسان‌هایی با برخی ظرفیت‌ها و محدودیت‌های بدنی و شناختی نسبتاً مشابه، در شرایطی با برخی ویژگی‌های مشترک، با مواد و ابزارهایی با قابلیت‌های مشابه کار می‌کنند و از طریق فرایندهای یادگیری اجتماعی دانش و مهارت کسب می‌کنند، فضای مشخصی از راه‌حل‌های ممکن شکل می‌گیرد. این به آن معنا نیست که همه‌ی آن‌ها الزاماً به یک نتیجه می‌رسند، اما ممکن است مسیرهای متفاوت، گاهی به فرم‌هایی مشابه نزدیک شوند. در این صورت، شباهت یک فرم لزوماً به معنای وجود یک تصویر مشترک و ثابت در ذهن انسان‌ها نیست. ممکن است فرهنگ‌های متفاوت، با تاریخ‌های متفاوت و از مسیرهای متفاوت، در شرایطی قرار بگیرند که برخی از راه‌حل‌های مشابه برایشان امکان‌پذیر، کارآمد یا قابل یادگیری شود.

شاید در نهایت، مسئله این نباشد که چرا انسان‌ها در فرهنگ‌های مختلف یک فرم را دوباره تولید می‌کنند. پرسش مهم‌تر این است که چگونه مسیرهای متفاوت می‌توانند گاهی به نتایج مشابه برسند. وقتی انسانی چیزی را می‌سازد، فقط یک تصویر یا ایده را به ماده منتقل نمی‌کند. او با بدنش، با ماده، با ابزار، با دیگران و با موقعیتی که در آن قرار گرفته درگیر است. بخشی از آنچه می‌آموزد از دیگران می‌آید، بخشی از خودِ فرایند ساختن، و بخشی از امکانات و محدودیت‌هایی که جهان در اختیارش می‌گذارد. این فرایندها در طول زمان ادامه پیدا می‌کنند؛ منتقل می‌شوند، تغییر می‌کنند، حذف می‌شوند و دوباره شکل می‌گیرند. بنابراین ممکن است دو جامعه که هیچ ارتباط مستقیمی با یکدیگر نداشته‌اند، نه به این دلیل که یک تصویر مشترک در ذهن دارند، بلکه به این دلیل که با برخی از مسئله‌ها، محدودیت‌ها، مواد، بدن‌ها و امکان‌های مشابه مواجه شده‌اند، به فرم‌هایی نزدیک به یکدیگر برسند. از این دیدگاه، فرم دیگر نقطه‌ی آغاز پرسش نیست؛ ردپای یک فرایند مورد توجه قرار می‌گیرد، و این تغییر زاویه، ما را از یک پرسش کلاسیک به پرسشی تازه می‌رساند: نه اینکه «این تصویر مشترک از کجا آمده است؟» بلکه «چه چیزی باعث می‌شود انسان‌ها، در شرایط متفاوت، دوباره امکان رسیدن به چیزی شبیه آن را پیدا کنند؟». پاسخ شاید در یک منشأ مشترک، یک تصویر از پیش موجود، یا حتی یک علت واحد نباشد؛ آنچه در فرهنگ‌های دور از هم تکرار می‌شود، شاید خودِ فرم نباشد، بلکه امکان رسیدن به فرم باشد،امکانی که هر بار، در بطن رابطه‌ای تازه میان انسان، بدن، ماده، دیگران و جهان شکل می‌گیرد. به همین دلیل است که تاریخ فرهنگ مادی، در کنار تفاوت‌های بی‌شمارش، گاهی چنان آشنا به نظر می‌رسد که انسان‌ها می‌توانند از مسیرهای متفاوت، به پاسخ‌های مشابه برسند.

این مطلب را هم‌رسانی کنید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شاید این مطالب هم برای شما جالب باشد

‌یادداشت‌‌ها

مغزِ یادگیرنده: تأملی بر سند راهبردی ملی طراحی ایران از منظر انسان‌شناسی تکاملی

مطالعه‌ی عمیق «سند راهبردی ملی طراحی ایران» یادآور تجربه‌ی زیسته‌ی تمامی افراد جامعه‌ی امروز ایران است؛ تجربه‌ای که فارغ از جغرافیا، مقیاس شهر یا روستا

ادامه مطلب »